Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

((درد نداشتن))

مطب دكتر...

- با اين وضع حتما بايد زايمان بشيد و گرنه اميدي به زنده موندن بچه نيست، ما نمي تونيم ريسك كنيم شايد مثل بچه قبليتون مرده به دنيا بياد.

- دكتر تا كي وقت داريم؟

- همسرتون بايد تا يك ماه ديگه  سزارين بشن وگر نه........

از مطب زدن بيرون، هوا سرد بود، بود ماشين ها ، صداي بچه فال فروش ، مردي كه يه پرونده پزشكي رو گرفته بود توي دستاش و طلب كمك مي كرد و صداهاي توي مغزش:

چيكار كنم؟ پول سزارين رو از كجا جور كنم؟ اگر نتونم جورش كنم چي؟

همه چيز براي سردرگمي فراهم بود، حسابي توي افكارش غرق شده بود...بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق... مرتيكه عملي! چته؟ چرا اومدي وسط خيابون؟؟؟....

بي توجه به حرف هاي راننده به سمت ديگه خيابون حركت كرد و به صداهاي توي مغزش گوش كرد :

بابا خدا بزرگه ، ميرم از رضايي مي گيرم ، نا سلامتي 8 ساله كارگرشم ، تــــــــــــــــــــــازه مي تونم از كسي قرض كنم.... .

با اين فكر ها به خونه رسيد ، كليد رو از جيبش در آورد وداخل قفل چرخوند ، در با صداي قيژ و قوژ زيادي باز شد ،چشمش به دو كاغذ روي زمين افتاد، قبض آب و برق بود.

خدايا از حقوق 130 هزار توماني من مگه چقدر مي مونه كه بخوام 15 هزار تومان هم پول قبض بدم؟

سرش درد مي كرد ، شير آب رو باز كرد و صورتش رو با آب سر شست. سر و وضعش رو مرتب كرد و داخل خونه شد.

خانومي كجايي؟

سلام محسن خوبي؟ خسته نباشي.

مرد همسرش رو در آغوش گرفت و بوسيد.

ممنون عزيزم ، شكر بدك نيستم.

چشمش به شكم برجسته همسرش افتاد ، يه ماه وقت داشت بايد فكري مي كرد.

چي شده محسن؟ چرا پكري؟پيش دكترم رفتي؟
با من من جواب داد:

آره رفتم. چيز خاصي نگفت.

نمي خواست از الان دلهره رو به دل همسرش راه بده.

محسن ببين براش جوراب بافتم.

جوراب بافتني قرمز رنگ رو توي دستش گرفت ، 4 سال بود كه با مونس ازدواج كرده بود ، بچه اولشون مرده به دنيا اومده بود ، هر دو در حسرت يه بچه بودن ولي...........

- سلام آقا رضايي خوبي؟

- ممنون شما چطوري آقا محسن؟

- شكر بدك نيستم ، يه كاري باهات داشتم.

- بگو آقا محسن.

- ديروز رفتم پيش دكتر زنم ديدي كه؟ زنگ زده بود كارگاه.

- خوب آره يادمه.

- گفت با وضعيت مونس حتما بايد سزارين بشه اگر سزارين نشه ممكنه مثل بچه قبليمون مرده به دنيا بياد. يه ميليون تومان پول مي خواستم.

- محسن خان تو هم چه توقعاتي داري ها! نمي بيني اوضاع كارگاه چطوره؟ حقوق شما ها رو هم به زور ميدم .........

 سرش خيلي سنگين شده بود ، چشمهاش داغ بود خيلي داغ. نا اميد بود هيچ راهي براش نمونده بود بعد از رضايي به هر كس ديگه اي گفته بود همه يه جمله بهش گفته بودن : ندارم.

خدايا چه كنم؟؟؟؟؟؟

دلم مي خواد داد بزنم سرمو به ديوار بزنم..............

درمونده شده بود ، احساس مي كرد خدا هم اونو دوست نداره....از پياده رو هاي شلوغ گذر مي كرد. از جلوي طلا فروشي رد شد ، به ويترين نگاه كرد و به قيمت هايي كه فروشنده براي زن و شوهري مي گفت .... يك ميليون.... دو ميليون....يك ميليون و هشتصد هزار تومان.....

به ساعتش نگاه كرد ساعت و تقويمش گذر زمان رو نشون مي دادن ، داشت دير مي شد. به سمت خانه راه افتاد. وارد كوچه شد نور قرمز آمبولانس چشمش رو زد، به سختي نگاه كرد  فرياد زد : مونس........

-خانومتون بايد هرچه زودتر سزارين بشه چي شد ؟ پول رو جور كردين؟

 ادامه دارد............

**********************************

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٧ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin