Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

 چي بايد مي گفت؟ براي تلاش بچشون هر كاري كه مي تونست انجام داده بود.

به فكر طلافروشي بود ، به فكر اون گردنبند يك ميليون توماني اون گردنبند مساوي با بچشون ، به ياد قرارشون با مونس افتاد با هم قرار گذاشته بودن كه اگر بچشون پسر شد اسمش فربد باشه و اگر هم دختر شد اسمش فريما.

ياد اسلحه اي افتاد كه چند سال پيش موقع سربازي توي كردستان از اسلحه خونه برداشته بود.... آخر شب بود به مرد طلا فروش نگاه كرد ، مرد داشت ويترين رو جمع مي كرد. وارد مغازه شد تصميمش رو گرفته بود اون به هر دري زده بود ولي نتونسته بود پول رو جور كنه اين اخرين راه بود.....

كلاه رو روي سرش كشيد و با صداي لرزون گفت :

دستت رو بزار روي سرت و از جات تكون نخور. ببين من دزد نيستم گرچه اومدم دزدي! ولي باور كن از سره ناچاري بوده! باور كن يه روزي پولت رو بر مي گردونم.

ولي مرد طلا فروش در فكر ديگه اي بود خودش رو به زنگ خطر رسوند و زنگ رو به صدا در آورد....

اي عوضي! با اين كارت گور خودت رو كندي.

مرد چند تا گردنبند بردشت و به سمت در فرار كرد ، مرد طلا فروش دستش رو گرفت با صداي بلند طلب كمك مي كرد.

- ولم كن عوضي ، ولــــــــــــــــــــــــــم كن. مي زنما!

اما مرد طلا فروش گوشش بدهكار نبود.

صداي گلوله طلافروشي رو پر كرد مرد طلافروش روي زمين دراز كشيد و دستش رو روي سينش گذاشت ، گرمي خون رو احساس مي كرد.....

راهي براي فرار نداشت درهاي طلافروشي بسته شده بود، آخرين تلاشش هم بي نتيجه بود.

روي زمين طلافروشي ولو شد سرش رو به ديوار گذاشت و به مردم نگاه كرد..... صداي آژير ماشين پليس بود و نور چراغ هاي قرمزش...

به اين فكر مي كرد كه به سر مونس چي مياد؟ يه سر بچشون؟ بچه؟!!! بچه؟؟ به مونس فكر كرد كه الان داره روي تخت بيمارستان درد مي كشه و منتظر اونه.

نه! مونس حالا دو داغ داره يه داغ از دست رفتن بچش و يكي داغ از دست دادن شوهرش ، تنها پناهش رو از دست داده بود.

به مرد طلا فروش نگاه كرد كه حالا بدنش داشت سرد مي شد خون كف طلا فروشي رو قرمز كرده بود ، به اسلحه نگاه كرد... اسلحه رو داخل دهانش گذاشت... سخت بود... خيلي سخت... هنوز خيلي آرزو داشت.... آروزي شنيدن صداي بابا گفتن بچش آره! هموني كه امشب از دست مي رفت! چاره اي نداشت.

ماشه رو فشار داد.

بنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ! خونش روي ديوار طلافروشي پاشيد. درد شديدي رو احساس كرد سرش از روي ديوار سر خورد و روي شونش افتاد. درد كم كم داشت آروم مي شد چشمهاش داشت سياه مي شد، درد نداشتن و حالا درد مرگ!

و چشمهاش سياه شد........

مرد فضايي

2/9/84

***********************************

حرف آخر:
۱- چون قبلا نوشته بودمش ديگه عوضش نکردم.

۲- تا چند وقتی( تا وقتی که داداشم نيست!) منم نمی نويسم!

 تا بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٠ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin