Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

مرد از اداره خارج شد، به ساعتش سیکو پنجش نگاه کرد.عقربه ها ساعت سه رو نشون می دادن به تقویم ساعتش نگاه کرد بالاخره روز تولد دخترش رسیده بود. برف شدیدی می بارید. از شدت سرما دستش رو داخل جیبش فرو کرد اسکناس های داخل جیبش رو لمس کرد. نیازی به در آوردنشون نبود از صبح صد بار شمرده بودتشون تا شاید بیشتر بشن.2 تا هزاری و یه دو نه پونصدی ،فقط همین!

این پول برای خرید هیچ هدیه ای کافی نبود. عروسکی که دخترش خیلی دوسش داشت پونزده هزار تومان بود.

به پاروی جلوی مغازه نگاه کرد......

زن در خونه رو باز کرد. نفسی از سره آرامش کشید، بالاخره همسرش اومد.

-سلام ،خسته نباشی. این پارو چیه؟ الناز رو به زور خوابوندم همش می گفت بابام واسه تولدم اون عروسک رو می خواد بخره. خیلی منتظر موند.

- خریدمش! ببین!

زن با حیرت به عروسک نگاه کرد.

-سلام بابایی!

دخترک به سمت مرد می دوه و خودش رو توی بغل مرد می اندازه.

- سلام عزیزم خوبی بابایی؟ بیا ببین بابایی واست چی خریده.

مرد به پشتی تکیه داده و داره چای رو سر می کشه ، زن به دست های تاول زده شوهرش نگاه می کنه. قطره اشکی از گوشه چشمش می افته پائین.

-بابایی دستت درد نکنه.من این عروسک رو خیلی دوست دارم.

مرد توی دلش آهسته جوری که حتی خودش هم نشنید گفت :

از برف تشکر کن دخترم! این هدیه برف!

Space-Man    

84/11/8

************************************

حرف آخر نداريم! حرف های يکی از دوستام رو خوندم دلم گرفت! دل و دماغ حرف اخر گفتنم هم پريد! کاش آدما ياد بگيرن يه طرفه به قاضی نرن! از حرف های ديگران برداشت های اشتباه نکنن! کاش........

تا بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــد...

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢۳ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin