Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

امروز یکی از روزهای خدا بود

صبح ساعت6 ازخواب بلند شدم ،نماز خوندم و برادرم رو بردم مدرسه می خواست فوتبال بازی کنه! یاد روزهای جوونی به خیر!

یه سرکی به اینترنت زدم ،اینور و اونور چرخیدم ساعت 7:45 با یکی از دوستهام چت کردم گفت : دوست شدن آسونه اما نگه داشتن یک دوست..... راست میگه ها! یاد آوری کردم که ساعت 8 صبح باید پشت میز کار باشه!

امروز یکی از روزهای خدا بود

بابام صبح ساعت 6:30 با صدای آواز من از خواب بلند شد! ساعت 8:20 از خونه زدیم بیرون،من و مامانم! بردمش دکتر تابخیه های لثه اش رو بکشه . عصاب مصاب نداره بنده خدا! چپ می رفتم می گفت راست برو راست می رفتم می گفت چپ برو! ساز مخالف میزد این مادر من! دوسش دارم! ساعت 9:20 رفت داخل کلینیک توی خیابون ولیعصر و میدون ولیعصر کلی واسه خودم چرخ زدم. یه دفعه دلم براش تنگ شد! امیرو می گم بابا! :Tehrani? Mikham biam ziret begiram az dastet rahat besham!

امیر: na tehran nistam shans avordi!koli khonkha daram zendat nemizashtan!

Space-Man:Omriiii man fazaeeam dasteshOOn behem nemirese

ساعت 11 به سمت قیطریه حرکت کردیم، من و مامانم و خالم.

توی راه این دو تا خواهر کلی برای پدرشون اشک ریختن.

ضد حال یعنی چشم های قرمز! صدای اشک!

امروز یکی از روزهای خدا بود

ساعت 11:45 وقتی وارد خونه شدم بوی قرمه سبزی دماغم رو پر کرد.

شمارش رو روی تلفن دیدم زنگ زدم ولی خودش برنداشت......

ساعت 12 یه سر اومدم اینترنت با یکی از دوستای خوبم چت کردم ، دوستش دارم! خیلی خوبه! همیشه نگران منه همیشه فکر می کنه من بچه ام! همیشه فکر میکنه در خواب غفلتم!

ساعت 12:40 دل براش تنگ شده! ماشین هم که هست! یا علی از تو مدد! صفحه سفید اس ام اس رو پر می کنم :

Sat 2:30 haMon jaii ke dafei ghabL piadaT kardaM Ok?

امروز یکی از روزهای خدا بود

ساعت 2:30 با هدیه های ولنتاین وارد ماشین شد

آخــــــــــــــــــــــــــــــــــی! هدیه های ولنتاین من : بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب! حذف شد!(۲/۱۲/۸۴) من راضی نيستم!

من راضی ام!

-          بریم بنزین هم بزنیم؟ ماشین بنزین نداره.

-          باشه فقط من ساعت 3:30 باید.....( نمی گم کجا تا توی خماریش بمونین!) باشم.

-          باشه. بزن بریم! رئیش خوشگلا!

چهره اش خیلی خسته اس ، درب و داغون! آشفته است ولی حرفی نمی زنه......مثل همیشه این جور موقع ها تنها کاری که از دستم بر میاد زدن حرف های صد تا یه غازه!

امروز یکی از روزهای خدا بود

همت...یادگار....نیایش... بقیش رو هم بهت نمی گم! ساعت 3:30 داخل کوچه هشتم... رنگش پریدس ، خسته اس، ناراحته، حوصله نداره، نه ناهار خورده نه صبحونه درست و حسابی! رئیش خوشگلا! آب میشیا! دستاش سرده. موقع پیاده شدن زیاد باهاش حرف نمیزنم آروم صداش می زنم ولی انقدر توی خودشه صدا رو نمیشنوه با همون برق خاص نگاهش نگاهم می کنه و میره.

صدای ضبط رو زیاد می کنم:

آهای رئیس خوشگلا! ابرو کمون گیسو طلا!

دوسش دارم خیلی زیاد نه ولی...! سه روز دیگه میشه دوماه! چقدر کم!

نیایش....خروجی میدان سرو...و خونه!

تلاش ها برای دایورت کردن تلفن خونه روی موبایل نتیجه نمیده، به درک! خسته ام! می خوام بخوابم!

امروز یکی از روزهای خدا بود

ساعت5:40 با سر و صدای مامانم از خواب بلند شدم... خوشحاله! بابا بزرگ رو از توی آی سی یو آوردن بیرون. انگار امیدی هست! راست میگن که میگن دسته خداس!

به زور از خواب بلندم می کنه: پاشو نمازتو بخون!

کلافم می کنه، سره نماز وای میسم ، نیت می کنم :

4 رکعت نماز زورکی برای دلخوش کنک الکی می خوانم!......

ساعت 6: لوازم التحریر فروشی، دکتر،لبنیات فروشی، داروخانه و خانه!

ساعت 7:40 دوش آب سرد هم دردی دوا نمی کنه ، دلم از ظهر اساسی گرفته! خوشم نمیاد گرفته ببینمش، چون کاری از دستم بر نمیاد. نفسم در نمیاد آرام بخش هم دردی دوا نمی کنه دارم خفه میشم!

پنجره ها ته انتها باز هستن ولی باز هم نفسم درنمیاد

امروز یکی از روزهای خدابود

ساعت 8:30

-سلام امیر خوبی؟ کجایی؟ زده بود به سرم! دیوونه شده بودم گفتم بیام ببینمتو

- برو طرف های تجریش امام زاده صالح یه طناب هم ببر خودت رو ببند حتما شفا می گیری!

-نه بابا کار من از اینا گذشته! شب اینترنت می بینمت.

حوصله هیچ کس رو ندارم برم پیش شریف.

-سلام شریف خوبی؟ میای بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ یه نوار باحال هم بیار.

دلم گرفته ، دوست دارم برم پیشش اما نمیشه. یاد این میفتم که می خواست بره آرایشگاه اس ام اس می زنم:

 Salam raiise khoshgela rafti arayeshgah?

 توی خیابون ها بی هدف رانندگی می کردم خسته بودم و گرفته ، کلی با شریف حرف زدم.بحث فلسفی بود! ساختار شکنی! تعریف دوباره تعریف ها! و .........

قدم زدن توی هوای سرد حالم روجا آورد.

ساعت 10:35

سه رکعت نماز مغرب می خوانم واجب.......

و امروز یکی از روزهای خدابود! فردا هم همین طور!

**********************************

حرف آخر :

1-     خواستم برم، اما  نشد! بابا بزرگم رو دیدیم و ترسیدم! ترسیدم از اینکه بیام وامیر نباشه، نسیم نباشه،و........ ترسیدم از روزی که دوستای عزیزم نباشن و حسرت بخورم.پس هستم.

2-     چشمام باز نیمشه، خوابم میاد. شب به خیر!

۳-ضدحال يعنی دوست احمق!ضد حال يعنی دوستی که آخر شب با بجه بازيش حالت رو خراب کنه. ضد حال يعنی تو که موبايلت خاموش بود و.......

تا بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــد................

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin