Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

به زمین نگاه کرد... دور بود اما دست نیافتنی نه! دلهره ای در کل وجودش جریان داشت... دل را به دریا زد... الان یا هیچ وقت... نیاز به انگیزه داشت... سرطان...بی پولی...اخراج از کار... حرف های دکتر... جدایی از عشقش... آه!چه دلایل و انگیزه های رغبت انگیزی!

زمین صدایش می زد ، با آغوشی باز او را فرا می خواند:

بیا! بیا فرزندم!

دعوتش را لبیک گفت! یک قدم پیش گذاشت... فضای تهی...  سرعتی سر سام آور... در هوا غوطه می خورد...چرخ می زد... یاد گل مریم افتاد... یاد روزی که به عشقش یک دسته گل مریم داد...یاد رنگ قهوه ای گیسوانش... عطر تنش... گرمی گونه هایش... آه! چرا رفتی؟؟؟! زندگی را مروری اجمالی کرد... باد موهایش را نوازش می داد... هنوز چرخ می زد... بوم!

صدای برخورد با زمین...صدای شکسته شدن جمجمه... گرمی خون روی سنگ فرش خیابان.... صدایی می آید... هیـــــــــــــــــس!!!گوش کنید! آری با شما هستم ای نا مردمان! آری این صدای زمین بود، گوش کن! دارد با تو حرف می زند، نه! دارد آخرین لالایی را برای فرزندش می خواند...

بخواب! بخواب فرزندم! تو جزیی از وجود من  می شوی، از دیر باز همین بوده... بخواب... در آغوش من بخواب... من از تو محافظت می کنم...در اعماق من بستری برای خاموشی همیشگی توست... بخواب فرزندم! برای همیشه بخواب...

دنیا تیره شد و چه می دانم! شاید هم اندکی تار... صدای مردم... صدای زمین... و دست آخر خاموشی و دیگر هیچ!

********************************

حس عجيبيه زل زدن به صفحه ياهو مسنجر...انتظار برای شنيدن حرفی...

هوس يه نخ! فقط يه نخ وينيستون لايت کردم!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin