Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

قاچاقی از تیمارستان تا اینجا رو دویدم فقط واسه تو....زیر بارون... چقدر دلم برات تنگ شده بود...می بینی؟ چشمامون خیسه...می بینی؟ من و تو گم شدیم...

خسته شدم از اینکه همه حالم رو بپرسن...خسته شدم از اینکه دردم رو به کسی نگم...خیلی ها فکر می کنن از سر کمبود محبت دارم می نویسم! گوووووووووووووووووووووور باباشون!‌تو اینو موافقی دیگه؟! خسته شدم از بس که دلم هوای بودن یکی رو داشته...یکی باشه! یکی که خیلی وقت ها آرومم کنه....خیلی ها خواستن بیان ولی من نخواستم....می ترسم! از همه! حتی از خودم!....کاش می شد زودتر تموم می شد...

اینروزا دلم می خواد یکی باشه...یکی که من براش رل مجنون رو بازی کنم و اونم لیلی من باشه! البته فقط رلش رو!

خیلی دوست دارم!

اوه!‌اوه!‌اینی که داره میاد اینجا حسین نگهبانه تیمارستانه!‌باید زودتر برم...

خداحافظ!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف آخر:

مسخرس! می بینی؟ این حقیقت است که از دل برود هر انکه از دیده برود...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٤ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin