Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

پسرك از تنها پناه گاهش هم رونده ميشه راه مي افته به سمته بهشت زهرا.....پسرك به قبره پدرش ميرسه باران كم كمك داراه شروع ميشه قطرات اشك از گونه هاي پسرك رويه سنگ قبر ميريزه پسرك شروع ميكنه:بابا چرا رفتي چرا رفتي ؟ رفتي تا امثال اين مفت خورها با استفاده از اسم تو و امثال تو خون ماهارو تويه شيشه كنن؟ من چرا بايد هميشه آرزو كنم كه يكي دست رويه سرم بكشه بگه پسرم... چرا مگه من آدم نبودم؟؟؟؟

چرا پسرم بودي و هستي و خواهي بود پسرك بر ميگرده مردي رويه ويلچر به سمتش ميره.......چيه پسرم چرا انقدر ناراحتي؟؟؟مگه چي شده؟انگار مي خواي غصه خودتي فقط بريزي تويه دله زير خاكيا!!! نگه ما ها مرديم؟

پسرك انگار سالهاست كه مرد رو ميشناسه احساس آرامش ميكنه تويه بغلش شروع به گريه ميكنه باران تندتر شده..... بيا بريم پسرم الان سرما مي خوري.... آقا رجب از نگهبان هاي بهشت زهراست از موقعي كه تويه جنگ دو پا هاشو از دست داده تويه بهشت زهراست و اومدن تك تك همرزم ها و هم سنگر هاشو مي بينه.... پسرم ديگه بسه بيا اين چايي رو بخور تا گرم بشي  زياد غصه نخور اين مرام روزگاره ديگه كاري نمي شه كرد اون هايي كه تا چند سال پيش فقط دماغشون از چادر بيرون بود حالا تيپ هاي آنچناني ميزنن هر روز يه رنگي يه طرفي مثل يه برگ تويه باد و جريان زندگي كه هر روز هر طرف قويتر بود اون طرفي مارو بگو كه به چه اميدي مي رفتيم مي گفتيم اگر هم بريم حداقل به بچه هامون احترام ميزارن و ازمون به خوبي و بزرگي ياد ميكنن اما زهي خيال باطل!!!!!

پسر با آقا رجب زندگي ميكنه آخه آقا رجب باباشو ميشناخته تويه بهشت زهرا به يك كاره دفتري مشغول ميشه.... دلش برايه مادرش تنگ شده زنگ ميزنه يه خونشون .....نا پدري گوشي رو بر ميداره: الو الو... چرا  صحبت نمي كني ببين اگر مي توني بدا زنگ بزن الان زنم خونس باشه؟يه فوت كن.........خيلي كثافتي عوضي!!!

پسره پر رو بازم كه تويي گوشمالي بست نبود؟؟؟؟؟؟ تلفن قطع ميشه...... زمان مثل برق و باد مي گذره يك ماه دو ماه.... پسرك ميره پيشه عشقش از سره كوچه منتظر مي مونه دختر از خونه بيرون مي آد پسر جلو ميره .... سلام ليلا... سلام .... خوبي؟....بد نيستم.... چرا اين جوري صحبت ميكني؟منم بهروز چيه يه روز مي خواستي برام جون بدي حالا چي شده؟

دختر:گذشت آن زمان كه آن سان گذشت!!!!!

پسر: يعني چي؟ من به خاطره تو زندگيمو خراب كردم حالا تو......

دختر:ببين بهروز من كه خر نيستم جووني و همه چيزم رو به پايه تو بريزم من كلي خواستگار دارم ديگه هم نمي خوام تورو ببينم.

دنيا دوره سره پسرمي چرخه دنيا واسش پوچه پوچه ديگه اميدي به زندگي نداره ولي باز عمو رجب بهش اميد ميده در حين كار سروع به درس خوندن ميكنه وارد دانشگاه ميشه و درسش رو ميخونه و تويه يك شركت استخدام ميشه و زندگي دست و پا ميكنه .....

مي خواد مادرش رو ببينه ولي مادرش ديگه نيست نه مادرش و نه ناپدريش ناپدريش از يكي از همون زن هاي صيغه اي ايدز مي گيره و اين هديرو به مادرش هم ميده و هر دو با هم دست به خود كشي ميزنن ..... تويه شركتش نشسته و منتظره تا متقا ضي هاي آگهي منشي كه داده بود بيان صداي در مي آد....بفرماييد داخل وبنشينيد شما خانوم؟ ا....... تو.....؟

ليلا با يك بچه كوچيك در مقابلشه ولي اين ليلا همون ليلا نيست شكسته شده انگار صد سال پير شده پسرك خشكش زده و همچنان مات و مبهوت اونو نگاه ميكنه اشك تويه چشم هاش حدقه زده آخه پسر بعد از اون ديگه به فكر هيچ كس نبوده از شركت ميزنه بيرون و با ماشينش تويه اتوبان راه مي افته با سرعته زياد و به گارديل هاي كنار اتوبان ميخوره و ماشين چپ مي شه و .......................

عمو رجب آخرين مونسه زندگيش رو از دست ميده و همون جا از غصه مي ميره

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/۱ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin