Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

 

بدون اينکه صحبتی از باخت غرور انگيزه ايرن بکنم می رم سره داستان:

يادمان باشد كه اگر خاطرمان تنها ماند،طلب عشق زه هر بي سر و پايي نكنيم

ساعت تقريبا 2 نصفه شب بود پسرك هنوز در حال چت كردنه مادرش مي آد دره اطاق رو باز ميكنه............... حامد تو كه هنوز بيداري بگير بخواب ديگه.............باشه شما برو بگير بخواب من هم الان پا ميشم...........تو هر شب اينو مي گي بعد تا صبح مي شيني ....

نه الان بلند ميشم..........آخه چه فايده اي داره؟؟؟؟ غفط پول مارو داري حروم ميكني،آخرش كه چي؟؟؟؟بازم يه نفر ديگه باهات دوست بشه و..............

پسرك نا خودآگاه ياده نيلوفر ميافته اعصابش به هم ميريزه ياده نفرتي كه از دختر ها پيدا كرده بود مي افته،بعد از نيلوفر دلش ميخواست سر به تنه دختر ها نباشه هميشه فكر ميكرد كه دختر ها مثل همن همشون،نيلوفر اونو و عشقشو به ماشينه يك نفر ديگه فروخت و رفت.

اين براي حامد قابل هضم نبود كه دختري كه ميگفت:عاشقتم بعد از مدتي بزاره و بره اونم به خاطره پول................. دينگ!! حامد كجا رفتي؟؟؟

من اينجام شقايق حالم خوب نيست من بايد برم بخوابم فردا باهات تلفني صحبت ميكنم عزيزم...باي...............ادامه دارد

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/۱۳ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin