Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

سلام

بريم به ادامه داستان:

پسر به رختخواب ميره اما خوابش نمي بره، ياده اون روزا مي افته باد خودش ميخونه:

اون روزا ما دلي داشتيم واسه مردن جوني داشتيم پائيز و بهاري داشتيم..........عشقي و دل بري داشتيم......

ياده روز هاي اوّل ميافته حرف هاي نيلوفر رو كه بهش ميگفت:عمرا اگه لنگمو پيدا كني!!!

واقعا هم راست ميگفت،عمرا آدمي انقدر بي چشم و رو باشه كه تولده دوست عزيزشو كه واسش مي ميره يادش بره!! دوستي كه به عشق اون و واسه تولده اون هر ماه پول هاش روجمع ميكنه و واسش 200هزار تومان خرج ميكنه!!اونم در يك شب كه پوله زيادي واسه يك بچه محصله!

آخرش كه چي؟؟؟يه روز ببينه نيلوفر خانوم دست در دست يه شاخه شمشاد  سوار ماشين اون بشه.

يعني ماشين انقدر واسه نيلوفر مهم بود؟؟؟؟

ياده اون موقع هايي مي افته كه مثل يك آدمه دم مرگ تويه خونه افتاده بوده و نمي خواسته باور كنه كه:اون كه رفته ديگه نمي آد.

زماني كه آهنگ هاي غمناك گوش ميكنه: باورم نميشه دستات تويه دسته من نباشه .........تو هموني كه ميگفتي قلبم واسه تو باشه ماله هميشه ................تو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچ كي مثل من پيدا نميشه...........آدم فروش دست تو رو شده برام!!!

تا اينكه رو نوشتن وبلاگ اورد ياده اون روزي كه خواست شانسش رو يك باره ديگه امتحان كنه و اين دفعه شقايق اومد........

يه شب كه مي خواست آپديت كنه و چك ميل كنه يه نفر بهش پي ام ميده نمي شناستش .......

سلام ميده و شروع به صحبت ميكنه ميفهمه كه شقايق دختريه كه ازش خوشش اومده ولي مشكلي كه هستش اينه كه شقايق تويه رفتار و لباس پوشيدنش اصلا محدوديتي نداره واين واسش سخت بود كه با يك دختره تقريبا بي بند وبار باشه ولي با اين حال باز هم .........

ساعتو نگاه ميكنه ساعت 3 باز هم به فكر فرو ميره رابطش با شقايق .......

ادامه دارد۱۰love is lie

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/۱٥ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin