Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

از خودم می پرسم آیا تو رو می بینم دوباره

می پیچه صدات تو گوشم که با گریه می گی نمی شه!

قصه از پارک شروع شد که من اونو تو پارک دیدم برای اولین بار بود که تو پارک می دیدمش

جایی نشسته بود که همیشه من می نشستم.

یه حسی درونم می گفت: برو باهاش حرف بزن!

نمی دونستم چی بگم یا باید چی کار کنم که خودمو بقل صندلی که اون نشسته بود دیدم

حس درون من داشت همه کارا رو می کرد

گفتم: سلام! جوابمو داد بعد نشستم کنارشودیگه نمی دونم چی گفتم

بعد از ده دقیقه به خودم اومدم دیدم اون داره می خنده

نمی دونستم چی گفتم ولی فهمیدم که عاشق شدم و اونم ازمن خوشش اومده

"من باید برگردم خونه " این و گفت بعد من اومدم از جام بلند شم احساس کردم تو جیبم چیزی هست

دستم و کردم تو جیبم دیدم یه شکلات بود ! نمی دونم از کجا اومده بود یا من کی اون و خریدم که یادم نیست!

خلاصه شکلات و دادم بهش اونم خیلی خوشحال شد بعد خداحافظی کردیم و اون رفت که من یکدفعه داد زدم:

" فردا ساعت چند میای پارک ؟ " گفت: مثل امروز بعد خندید و گفت: bye baby !

این و گفت و رفت

این حرف آخرش به قدری رو من تأ ثیر گذاشت که نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه

فردای اون روز رفتم سر قرار و از اون شکلا ت یک دونه خریدم

روزا همین جوری می گذشت و من می رفتم پارک و شکلاتم می خریدم

هر روز که می گذشت علا قه ی من به اون بیشتر می شد

تا اینکه یه روز به من گفت" اگه ما بر گردیم چی؟ "

من موندم چی بگم ! دیدم خودش اشکهاش اومد

گفتم: می مونین نیمیرین ! من می دونم نمی رین

یکدفه هر دومین ساکت شدیم !

چند روزی از اون قضیه گذشت که یه روز زنگ زد خونمون گفت بیا پارک کارت دارم

من ناراحت شدم سریع رفتم پارک دیدم ناراحت نشسته تا من و دید بغضش گرفت و گریه کرد

من فهمیدم که می خوان برگردن خودمم اشکم گرفت نشستم رو صندلی تا می تو نستم گریه کردم

بعد از گریه کردنامون یه جعبه به من داد گفت رفتی خونه بازش کن

گفتم پس رفتنی شدین! باز گریم گرفت اون گفت زود برمی گردیم

داشت من و دلداری میداد

برای اولین با منو بغل کرد و گفت زود برمی گردم

بعد خداحافظی کرد و رفت ولی دیگه bye baby نگفت!

من جعبه تو دستم داشتم گریه میکردم یه چند ساعت تو پارک بودم. به زحمت رسیدم خونه

رفتم تو اتقم درم بستم بعد نشستم رو تخت در جعبه رو وا کردم

دیدم تمامی شکلاتهایی که براش می گرفتم همه رو جمع کرده

حتی یکی از اونا رو هم نخورده بود

شکلاتها رو زدم کنار دیدم یه نامه است

نامه رو وا کردم دیدم نوشته:

bye baby

بر گرفته از وبلاگ دوست عزيزم: پرنده آسمان

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/٢٢ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin