Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

ya ali

من مست مستم بابا حيدر مدد

من حق پرستم بابا حيدر مدد

سلام

اميدوارم كه حالتون خوب باشه و عيد خوبي رو پشت سر گذاشته باشيد.

قصه از كجا شروع شد؟؟؟؟

از ساعت 7 صبح، راه افتاديم و رفتيم بهشت زهرا به ديدار با اهل قبور،با پدر بزرگم كه بگم: آقا جون روزت مبارك حيف كه ديگه نيستي تا اون صورت پر چين و چروكت رو ببوسم و بگم روزت مبارك،ديگه نيستي تا واسمون قصه بگي و دعاي عاقبت به خيري بكني، نيستي اما يادت همين جاست داري مي بيني؟؟ تويه قلبم!!!

بعد از بهشت زهرا اومديم خونه و تصميم گرفتيم كه به مراسم مولودي بريم.

مراسم تويه قيطريه بود و تويه يك خونه خيلي قشنگ و بزرگ از نوع ويلايي!!

وارد مراسم شديم و به زور يه جا دست و پا كرديم و نشستيم، وسط مجلس علي گويان و هو هو كنان مي چرخيدن و علي علي مي گفتند صداي دف و سه تار سر به آسمون گذاشته بود.

مستانه مي گويم يا علي

همه جور آدمي بود حزب اللهي و تيتيش ماماني!! و.................... همه به خاطر يك چيز و يك كس: علي

از علي (ع) زياد شنيديم فاتح خيبر ياور مستمندان اسطوره عدالت و......... شنيديم كه وقتي پيامبر به معراج رفت وقتي به بالاترين آسمان، آسمان هفتم رسيد خواست كه با خداي خودش صحبت بكنه و خداوند با صداي علي با پيامبر صحبت كرد چون عزيز تر از علي نبود................ شنيديم وقتي مريم(ص) مي خواست عيسي (ع) رو به دنيا بياره  گرچه حامل نبي خدا بود ولي خدا به او امر كرد كه از دير بيرون بره ولي به فاطمه بنت اسد دستور مي ده كه

علي را در خانه خدا به دنيا بياره ، شنيديم همه مردم مشركان و مومنان از دره كعبه وارد مي شدن ولي خدا براي علي ديوارهاي كعبه رو گشود، شنيديم از عرش ندا آمد كه:

((لا فتي الاّ علي لا سيف الاّ ذوالفقار))

شنيديم در هر ديني به علي ارادت دارند مسيحي كليمي و.............................

شنيديم علي شب ها در نخلستان هاي كوفه سر در چاه با چاه درد و دل مي كند..........

شنيديم وقتي  علي ضربت خورد ديگه ناجي ونان آور شب هاي فقيران كوفه نيامد و اون هايي كه علي رو لعن و نفرين ميكردن تازه فهميدن كه ناجيشون علي بوده...................

از علي شنيديم ولي من امروز ديدم عشق به علي رو ديدم ، ديدم مادري رو كه با ظاهره......... عكس جگر گوششو دستش گرفته بود از علي گويان مي خواست كه مشكلش رو حل كنه گريه مي كرد ضجه مي زد يا علي مي گفت از تمام وجود انقدر يا علي گفت كه از حال رفت.

ديدم كه جوون هايي كه اگر آدم تويه خيابون ببينه مي گه اين بويي از دين و....... نبرده ولي اونجا از ته دل اشك مي ريخت و يا علي مي گفت.

ديدم كه مي چرخيدند و مي چرخيدند و از جام عشق علي مي نوشيدند هو هو كنان چرخ زنان و يا علي گويان، آدم هاي درويشي نبودند ولي عشق علي داشتند.

اگر همون آدمي كه با اون ظاهر،موهاي بلند و......، ببينيد باورتون نمي شه كه همون آدم به عشق علي سيخ رو از گردنش رد كرد ازدهانش و از گوشش بي اون كه كو چكترين صدمه اي ببينه اينا همش به عشق علي بود.

در همون حال كه داشتند سيخ به بدنشان مي زدند صداي دف بلند بود و يك نفر هم مولودي مي خوند و مردم هم دست مي زدند كسي كه مولودي مي خواند ميگفت: دست هاتونو بالا ببرين و از علي كمك بخواين، بخواين كه مشكلتون رو حل كنه هر كسي مشكلي نداره و از علي چيزي نمي خواد بره بيرون!!

من هم تويه دلم گفتم: من كه مشكلي ندارم و از كسي چيزي نمي خوام!!

اينو كه گفتم 5 دقيقه طول نكشيد ديدم بابام به من گفت: حميد من حالم داره به هم مي خوره من ميرم بيرون.........منم با خودم گفتم ببخشيدا روم ديفال!! مي خواد شكوفه بزنه چون بابام حساس!! وقتي خون و از اين جور چيزها مي بينه حالش بد مي شه به خاطر خاطره بدي كه داره و تويه مجلس هم خيلي گريه كرد و.........

10 دقيقه گذشت ديدم بابام نيومد رفتم بيرون و ديدم بابام رويه زمين نشسته و رنگش مثل گچ سفيد سده و داره عرق سرد مي ريزه و خيلي سرده تا حالا نديده بودم كسي انقدر حالش بد بشه خيلي ترسيده بودن گفتم با اين حالي كه بابام پيدا كرده احتمالا سكته كرده!!

حالا خدا رحم كرده بود كه برادرم بيرون بود و ديده بود كه بابام حالش بد شده و واسش شربت اورده بود و همون شربت ها كلي حال بابام رو خوب كرده بود ولي هنوز هم به اون وضع بود............ من خيلي ترسيده بودم رفتم و به زور آب قند جور كردم و اوردم و 6 ليوان به بابام آب قند دادم!! 

هي شونه هاشو ماليدم و چيزهايي كه مي دونستم رو به كار بردم پسر عموم يك نفر دكتر آورد بالاي سر بابام آخه تويه مجلس همه جور آدمي بود خلاصه دكتر گفت كه فشاره بابام خيلي پائين اومده و بهتره كه بهش آب نمك بديم!!!!

قاطي پاتي شده بود از يك طرف آب قند و از يك طرف آب نمك!! درويشي كه سيخ رو به اون عاشقان مي زد و با بابام هم آشنا بود اومد پيش بابام و اون هم نبات داد و دعايي خوند و رفت داخل مجلس و حال بابام هم كم كم داشت خوب ميشد ولي من كه از ترس مردم.

خدا رحم كرد و بابام خوب شد و بعد از يك ساعت و نيم باز برگشت داخل مجلس!!!

من بيرون نشستم و به قضايا فكر كردم و ياد اون حرفي كه زده بودم افتادم!!

خدا همچين زد شسه گردنم كه ديگه من باشم از اين غلطا نكنم!! من كه يك لحظه بعد خودم رو نمي دونستم قراره چي بشه با غرور گفتم: من مشكلي ندارم در حالي كه سر تا پا غرق در مشكل بودم و نمي فهميدم!!

خلاصه ديگه با خودم عهد كردم كه انقدر به خودم مطمئن نباشم و هميشه واسه خودم كه شده دعا كنم.

ولي امروز من عشق به علي رو تويه اونجا ديدم و به خيلي چيزها رسيدم و فقط مي تونم بگم كه خدايا منو ببخش همين!!

يا علي

تا بعد...........................

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱٠ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin