Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

سلام

اميدوارم حالتون خوب باشه يك راست مي رم سره ادامه داستان..............

برق از سرم پريد دنيا مي چرخيد و مي چرخيد و من هم باهاش مي چرخيدم به خودم اومدم ديدم تويه بالا پشت بوم خونم نشستم و دارم زار زار گريه مي كنم به حال خودم وسيما و آزادم ، آزاده اي كه تنها اميدم بود آخ كه دلم شكسته بود از دست خودم از دست روزگار از دست همه!!

ولي همش تقصير خودم بود همش!!

تصميم گرفتم تا از شهرمون برم به يك شهر ديگه كه هم جوش سالم تر باشه و هم بتونم دخترم رو نجات بدم ، نزارم از دستم بره و به هزار راه نرفته بيفته.

رفتم يكي از شهر هاي شمالي سيارمون كه خوش آب و هوا بود و هم به نظرم جوش خوب بود.

خانه اي ساختم و كارم رو به اونجا منتقل كردم من مشكل مالي نداشتم و وضعم خوب بود و سريع تونستم يه خونه خوب و شيك بسازم .

وقت زيادي رو با آزاده مي گذروندم با هاش دوست شده بودم و ديگه بهم اعتماد مي كرد و فهميدم كه با اون پسر شياد تويه يك مهموني دوست شده!!

خودم رو مي خوردم و ملامت مي كردم كه چرا دخترم به همچين جا هايي رفته جايي كه ((pool party)) باشه ديگه معلومه آخر و عاقبتش به كجا ها مي رسه!!

ولي ديگه گذشته بود چي كار مي تونستم بكنم؟؟

بعد از اين كه به اون شهر اومديم آزاده كاملا فرق كرد، صبح ها با هم ميرفتيم و مي دويديم و وقتي بر مي گشتيم با سيما صبحانه مي خورديم.

ديگه آزاده من اون آزاده قبل نبود كه تا لنگ ظهر بخوابه و براي هيچ كس احترامي قائل نباشه، شده بود يه پا خانوم وقتي تويه ذهنم تجسم مي كردم كه اگر برسم خونه دختره عزيزم مياد و بوسم ميكنه و خودشو مي ندازه تويه بغلم ديگه خستگيم در مي رفت .

صبح ها با صداي آزاده از خواب بلند مي شدم شب ها هم با شب به خير هاش به خواب مي رفتم آخ كه اون روزها به يادم مياد آتيش مي گيرم دلم مي خواد بميرم ..............

تا اينكه يك روز يكي از فاميل هاي سيما اومدن به شهر ما................ كاش كه نمي اومدن چون كه با اومدنشون زندگيم به هم ريخت اون اتفاق.....................................

ادامه دارد

تا بعد ........................................

يا علی

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱۱ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin