Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

سلام

اميدوارم طبق معمول حالتون خوب باشه و روزهاي آخر تابستون رو به خوبي و خوشي سپري كنيد.

قسمت آخر داستان رو دوست داشتم بهتر تموم كنم ولي خواستم بر اساس واقعيت باشه و مجبور شدم.

اين هم از قسمت آخر................

گفتم: چيه سيما؟؟ چرا گريه مي كني؟؟ اون موضوع با يك عمل درست ميشه ولي سيما حرف نمي زد. بالاخره گفت كه رويه دست آزاده جاي تزريق هست و آزاده معتاده!!

باز هم ناراحت شدم ولي به خودم ميگفتم كه خوب مي شه خوب ميشه .

ولي اون يه درد ديگه هم داشت : ايدز!

دخترم داشت ذره ذره آب مي شد و از دستم مي رفت يه روز از خونه زد بيرون و ديگه بر نگشت بعد از چند روز بهم زنگ زدن كه برم بيمارستان!!

رفتم و تلخ ترين صحنه عمرم رو ديدم آزاده رو به بيمارستان اورده بودن چون قرص X مصرف كرده بود و فكر كرده بود كه پرندس!! و از پنجره پريده بود!!

ديگه اميدي نبود آزاده رفتني بود رفتني رفت و با دفن  كردن آزاده من و سيما هم دفن شديم و مرديم ديگه احساسي نداشتيم و فقط نامه اي كه تويه جيب آزاده بود منو آروم مي كرد: سلام

باباي عزيزم منو ببخش و همين طور تو ماماني.

من اشتباه كردم پدر و مادر بودن  به رابطه خوني نيست به رابطه قلبيه !!

من رفتني هستم و اين نامه رو گذاشتم تويه جيبم كه هر وقت پيدام كردين بدونين كه دوستون دارم از تمام وجود.

اين نفس هاي آخر هم نمي خوام مردنم رو ببينينين چون طاقت ندارم بيشتر از اين شكستنتونو ببينم.

منو ببخشين . دوستتان دارم از صميم قلب مادر و پدر عزيزم.

آزاده

اين آخرين حرف هاش بود آخرين......................

بعد از آزاده سيما راهي بيمارستان رواني شد و من هم راهي بيابون از اين شهر به اين شهر

و حالا هم دارم آخرين نامه عمرم رو مي نويسم چون مي خوام بر گردم و با سيما از اين دنيا برم..........................................................

بله اين بود اون نامه اعصابم رو بهم ريخت داغون شدم خودم رو با نويسنده نامه همدرد مي دونم ولي ......................

غير گريه مگه كاري ميشه كرد؟؟؟

نه! نمي شه

نوشته شده توسط space-man

ضمنا اين داستان ، داستان نبود!! واقعيت بود واقعيت محض. يك واقعيت محض و در عين حال تلخ .

پشت اين پنجره ها دل ميگيره / غم وغصه دل و تو ميدونی / وقتی از بخت خودم حرف ميزنم /چشام اشک بارون ميشه تو ميدونی/ عمريه غم تو دلم زندونيه /دل من زندون داره تو ميدونی /هرچی بهش ميگم تو ازادی ديگه /ميگه من دوستت دارم تو ميدونی / ميخوام امشب با خدا شکوه کنم /شکوه های دلمو تو ميدونی /بگم ای خدا چرا بختم سياس /چرا بخت من سياس تو ميدونی / پنجره بسته ميشه شب ميرسه /چشام اروم نداره تو ميدونی /اگه امشب بگذره فردا ميشه /مگه فردا چی ميشه تو ميدونی./ عمريه غم تو دلم زندونيه .دل من زندون داره ..تو ميدونی

ديگه حال ندارم بنويسم چون از قديم گفتن :

يه مرد بي ستاره كه دل خوشي نداره!!

***********************************************************

آپديت تو آپديت نخواستم بشه ولي ليلا هم داره ميره حيف من يكي كه خيلي ناراحت شدم كمكم دارم به اون يه بيت شعر بالاي وبلاگ اعتقاد پيدا مي كنم : همه رفتند كسي دور و برم نيست چنين بي كس شدن در باورم نيست .

مادر بگريد!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/٢٦ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin