Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

 يکی را دوست ميدارم ولی افسوس او هرگز نميداند. نگاهش ميکنم شايد بخواند در نگاه من که او را دوست ميدارم......... .........ولی افسوس او هرگز نگاهم را نميخواند. ببرگ گل نوشتم من که او را دوست ميدارم ولی افسوس او گل را بزلف کودکی آويخت تا او را بخنداند. به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو ترا من دوست ميدارم................... ..................ولی افسوس چون مهتاب بروی بسترش لغزيد يکی ابر سيه آمد که روی ماه تابان را بپوشاند. صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ترا من دوست ميدارم............... ...............ولی افسوس و صد افسوس زابر تيره برقی جست که قاصد را ميان ره بسوزاند. کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا............

در انتها فهميد که دوستش دارم ولی چه دير!!! گرچه هيچ وقت دير نيست حتی..........

حرف آخر: خدا می بخشه من نبخشم؟؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٦ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin