Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

خواهش مي كنم اگر حوصله نداريد كه تا آخر بخونيد اصلا نخونيد!!!! ولي دونستن نظرتون برام واقعا مهم.

براي روز ميلاد تن من ، نمي خوام پير هن  شادي بپوشي

                                       به رسم عادت ديرينه حتي، نمي خواهم كه جام سر مستي بنوشي

 

براي روزم ميلادم اگر  تو به فكر هديه اي ارزنده هستي

                                          من و با خود ببر تا اوج خواستن بگو كه با من زنده هستي

 

كه من بي تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من

                                         نزار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من

 

نمي خواهم از گلهاي سرخ و آبي برايم تاج خوشبختي بياري

                                        به ارزشهاي ايثار محبت به پايم اشك خوشحالي بباري

 

بزار از داغي دستاي تنهات بگيره حرم گرما بر سر من

                                        بزار با تو بسوزه جسم خستم ببيني آتش و خاكستر من

 

تو اي تنها نياز زنده موندن بكش دست نوازش بر سر من

                                         به تن كن پيرهني رنگ محبت اگه خواستي بيايي ديدن من

 

 كه من بي تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من

                                        نزار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من

*************************************

سلام اميدوارم كه حال همگي خوب باشه ممنون از اينكه مياين و سر مي زنين .

اگر فراموش كردم كه سر بزنم واقعا ببخشيدتوي اين هفته اصلا اوضاع خوبي نداشتم سر در گم بودم و پريشون به همه چيز و همه كس شك داشتم حتي به خودم!!!!!

خواستم از همه چيز بگذرم ولي نشد ، هر كاري كردم نشد.

به زبون گفتم ازت متنفرم ولي دلم چيز ديگه اي مي گفت ، گفتم با هات تموم مي كنم ولي باز دلم چيز ديگه اي مي گفت، بهش اجازه صحبت ندادم واسم قابل حضم نبود كه ............... احساس مي كردم كه با هام بازي كرده ، اعصابم به هم ريخته بود ولي وقتي صداي گريش رو شنيدم به خودم اومدم وقتي شنيدم كه مي گفت : فقط يك بار ديگه ، بازم دلم به رحم نيومد بازم با خودم شعر عصار رو مي خوندم:

برو از تو قلب من كه قلب من جاي تو نيست ديگه دل عاشق اون چشم هاي زيباي تو نيست..............

ياده گذشته افتادم ياده حر فهايي كه باهاش زدم همه مي گفتن تند ميري گفتم نه!!! قضيه من فرق داره!

لرنس سپهر بهم گفت: تو هيچ نقشي اين وسط نداري هر چقدر هم كه دوست داشته باشه باز ياده گذشته............... با هاش دعوا كردم گفتم نه!!

دلشوره عجيبي داشتم نمي دونم چرا ولي به قول امير : خبر هاي بد زود مي رسه!!

زياد منتظر نمو ندم جواب سئوالم رو گرفتم اما كاش كه همه چيز دورغ بود همه چيز....................

با خودم مي گفتم : درو غه امكان نداره  آخه مي گفت كه با منه مي گفت................... نه!!! شايد من بازيچه بودم شايد من وسيله اي بودم  براي فراموشي، شايد..............................

حالم خيلي بد بود نا خواسته اشك مي ريختم كسي كه تا چند ساعت قبل دنيا رو با هاش عوض نمي كردم حالا واسم هيچ بود چون دروغ گفته بود  چون...........................

دوستش مي گفت حالش بده سرم داد كشيد كه تو لياقت..... رو نداري !!!! گفتم چرا؟؟؟؟ چون نخواستم دروغ رو تحمل كنم؟؟ چون نخواستم ...........

گفت: اون تورو انتخاب كرده !!! گفتم : اِ........ جدي مي گي؟؟؟؟ پي چرا با هاش سينما رفته چرا با هاش رفته كافي شاپ چرا؟؟؟؟؟

گفت : اون فقط همون يك دفعه رو  مي خواست ببينه اون كسي كه بازيش داده و اون بخاطرش تا سر حد مرگ رفته كيه؟؟؟ چيه؟؟؟و............................

گفتم: پس چرا به من نگفت؟؟؟؟ مگه من آدم نبودم؟؟؟ گفت: چون تو هيچ وقت به حرفش گوش ندادي!!!

راست مي گفت؟؟؟ شايد ولي اون من بودم كه وقتي ناراحت بود وقتي مي خواست بميره بهش اميد دادم...

من بودم كه راهنماييش كردم حرف دلش رو شنيدم......... من بودم كه بهش گفتم با هاش صحبت نكن شايد باز ياده گذشته بيفتي ولي گوش نكرد وقتي بهش زنگ زدم داشت گريه مي كرد از بي تفاوتي اون از اينكه.......

من بودم......................

آره شايد من حرفش رو نشنيدم شايد همين چند وقت پيش گفت قبل از اينكه برم... بيا پيشم گفتم: همه اذيتم كي كنن همه از من همه چيز مي خوان ولي تو كه وضعيت من رو مي دوني تورو خدا غر نزن!!!

من چه كردم؟؟؟ او چه كرد؟؟؟

مي ترسيدم از اينكه ديگه جايي تويه زندگيش نداشته باشم ولي وقتي صداي گريه هاش رو شنيدم بازم غرور اجازه نداد......... رفتم سره كلاس با اعصابي داغون اصلا حواسم به درس نبود همش با خودم فكر مي كردم كه اگر كوچكترين مشكلي براش پيش بياد تو خودتو  مي بخشي؟؟؟؟

بعد از كلاس بهش زنگ زدم ولي باز غرور و اين فكر كه اگر حتي يك لحظه دستش تويه دست اون بوده باشه اون آدمي كه دركش نكرد بهش گفت برو و بعد همون بلا به سره خودش اومد و حالا برگشته تا....... اين فكر ولم نمي كرد  فقط ديدم كه حالش خوب.

شب خوابم نبرد به ستاره ها نگاه مي كردم به اون موقع فكر مي كردم كه  حرف دلم رو شنيد و فهميدم كه اونم گرفتاره فهميدم كه اونم حرف نا گفته من رو فهميده............. آخ كه چقدر سوختم ، آپديت كردم :

الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرت.......................

ولي دلم ميومد؟؟؟ نه!! به دوستش گفتم: ازش متنفرم ولي دلم ميومد؟؟؟ نه!!

شبانه كل وسايلش رو جمع كردم گذاشتم تويه همون جعبه اي كه برام فرستاده بود ، عروسك ها رو گذاشتم تويه جعبه گردنبند رو نا مه ها رو قاب عكس ها رو دلم نيومد بزارم تويه جعبه دلم ي خواست تا صبح بازم نگاهشون كنم بازم با هاشون حرف بزنم بگم چرا؟؟؟ قاب رو از روي ديوار برداشتم نوشته بود(( اگه خاليه دستام اگه....... براي تو عاشق ترين عاشق دنيام))

در جعبه رو گذاشتم صبح شده بود، صبح شنبه سويچ رو برداشتم و رفتم به سمت پست جعبه خاطرات هم باهام بود مي خواستم ديگه ازش خاطره اي نداشته باشم رفتم داخل پست ، مسئول پست گفت: چه جعبه خوشگلي ولي چرا سياه؟؟؟؟؟ بقض گلوم رو فشار مي داد اونم به اومدن من عادت كرده بود هر هفته نامه پست مي كردم.

گفتم: اين آخريشه!!!! گفت: چرا؟ گفتم: بعضي از دروغ ها رو نمي شه تحمل كرد. ............ قطره اشكي روي گونه ام سر خورد و....................

اومدم خونه زنگ زده بود با بي ميلي بهش زنگ زدم قطع كرد و بهم زنگ زد ، گفت: مي خواي چي كار كني؟؟؟

گفتم: تمومش مي كنيم من تنها مي شم تو كه كسي رو داري ديگه چه مشكلي داري؟؟

گفت: چه راحت از به پايان رسيدن حرف مي زني چه راحت.......... من تورو راحت به دست نيوردم كه راحت از دست بدم........... صداش برام آرامش بخش بود........ شروع كرد به خوندن 6 صفحه اي كه نوشته بود......

غصم گرفت با ناتواني مي خوند خسته بود، قسم خورد كه مي خواسته بهم بگه ،قسم خورد كه دوستم داره، قسم خورد كه  اگر تا غروب من بر نگردم اون با غروب آفتاب غروب مي كنه و سياره زهره يا همون ونوس خودمون ديگه نيست و نابود ميشه با همون قرص هايي كه يك زماني براي اين كار خريده بوده براي اينكه يك بار ديگه يك نفر بهش گفته بوده برو البته اون بي دليل بود ولي من................

گفت: خدا مي بخشه تو نمي بخشي؟؟؟؟ خيلي بي انصافي يك فرصت ديگه بده..........

ياده حرفي افتادم كه مي گفت: ممكن است كسي را كه باهاش خنديده باشي فراموش كني ولي كسي را كه باهاش گريه كرده باشي فراموش نمي كني.

من با هاش گريه كرده بودم و خنديده بودم و نمي تونستم فراموشش كنم.

بخشيدمش تا شايد بعدا كسي منو ببخشه ، ازش قول گرفتم كه رو راست باشه صاف و ساده مثل كف دست....

بعد از اون قضيه هم اون فهميد كه من چقدر دوستش دارم و هم من فهميدم كه چقدر براش ارزش دارم ، هر وقت بر گردي بازم برام عزيزي، قول داد كه ديگه اشتباه نكنه.

ولي قلبش ديگه طاقت شوك و هيجان نداره، ديگه به هر شوك كوچيكي نفسش مي گيره ديگه طاقت  نداره ، يك بار نفسش گرفت ديگه  صداش بالا نميومد دلم لرزيد خدايا من چه كردم من كردم يا اوني كه اول به اون وضع انداخته بود؟ خدايا اگر............

10 دقيقه بعد وقتي صداش رو شنيدم ديگه طاقت نيوردم اشكهام سرازير شد آخه از قبل برام عزيزتر شده بود از قبل برام مهمتر شده بود از قبل ....................

حالا هم بعد از اين همه كش و قوس درس هاي زيادي گرفتم:

1-       در مورد اصل عمل و كاره اولي كه مي خواستم بكنم شك ندارم و هنوز هم مي گم در اون موقع كاره درستي بود ولي در مورد تصميمات بعدش و كارهايي كه كردم ( جمع كردن وسايل و پاره كردن دفتر و عكس و.......) نبايد عجله مي كردم.

2-     هميشه بايد حرف هاي ديگران رو گوش كنم.

3-   بي اعتمادي رو بايد فراموش كنم و اين قضيه رو چون درست نيست آدم گذشته رو ياد آوري كنه.

اين بود از سر نوشت مرد فضايي و زن فضايي در اين هفته اميدوارم كه نظرتون رو بگيد و كساني كه بايد بخونن بخونن!!!!

تا 5 شنبه هفته بعد آپديت نمي كنم اين 2 ،3 هفته كم درس خوندم بايد جبران كنم.

تا آپديت بعدي اگر زنده بوديم...................................................

مرد فضايي  7/11/83  

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۸ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin