Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

((تاريخچه والنتين))

در سال هاي بسيار دور در قرن سوم ميلادي شخصي به نام كلوديوس بر روم حكومت مي كرد. او ارتش بزرگي داشت وعلاقه زيادي به كشور گشايي داشت و از تمام مردان خواسته بود كه داوطلب نبرد در جنگ شوند، اما كسي اين كار را نكرد چون همه به همسر و خانواده خود علاقه مند بودند.
كلوديوس عصباني شد و فكر عجيبي به سرش زد، فكر كرد اگر مردان را از ازدواج كردن باز دارد ديگر دلبسته نخواهند شد و همه به ارتش او خواهند پيوست. پس كلوديوس ازدواج را در كشورش غير قانوني وممنوع كرد. در اين ميان كشيشي به نام سنت والنتين بود كه مانند بقيه مردم با اين قانون مخالف بود اوتصميم گرفت زوج هاي جوان را مخفيانه و با يك جشن كوچك به هم برساند. يك اتاق كوچك يك شمع عروس و داماد والنتين و مراسمي كه تماما در نجوا برگزار مي شد. تا اين كه يك شب آنها متوجه صداي پاي سربازان نشدند...
بله والنتين به زندان افتاد و قرار شد محاكمه شود اما مردم دسته دسته به ملاقات او ميرفتند تا بگويند كه آنها نيز مانند او به عشق ايمان دارند. يكي از ملاقات كنندگان هميشگي والنتين دختر نگهبان زندان بود كه توانسته بود هر روز با اجازه پدرش به ديدار او برود آنها گاه تا ساعت ها با هم صحبت مي كردند.تا اينكه روز 14 فوريه سال 269 ميلادي حكم والنتين صادر و او محكوم به مرگ شد. او با نامه كوتاهي از دختري كه هر روز به ملاقاتش مي رفت خداحافظي كرد ...

*******************************************

سلام دوستان

ممنون از حضور سبزتون ، ممنون از اين كه مياين و سر مي زنين. بعد از سياره ونوس(زهره) اينجا تنها دلخوشيمه.

اين هفته براي من با بدي شروع شد ولي با خوبي تمام شد. شنبه صبح يه خبر دروغ شنيدم ولي از اون به بعد همش با سيارم بودم اميدوارم شما به هرچه كه آرزو دارين برسين.

داشتم به گذشته ها فكر مي كردم به اولين صحبتم باهاش به اينكه به حرف دلش گوش دادم به اينكه  از همون اول دلم باهاش بود ولي خوب يك چيز هايي نذاشت زود جلو برم. 3 روز ازش خبر نداشتم انگار تمام دنيا رو ازم گرفته بودن مي گفتم: خدايا اين چه حاليه؟ من چرا اينجوري شدم؟ مثل مادر مرده ها شده بودم!!! همش يه بغضي توي گلوم بود همش نگران بودم همش اين آهنگ رو  كه الان رويه وبلاگ گوش مي دادم همش.........

شب ها خواب نداشتم يك نفر بهم كمك كرد  كسي كه واقعا تا آخر عمر بهش مديونم كسي كه مثل برادر راهنماييم كرد كسي كه حرف دلم رو شنيد بهم دلداري داد، امير (حد بي نهايت) ، هنوزم كه هنوزه اون تنها هم دم تنهايي شب هاي من ما كه توي فضا مخلصش هستيم دربست.

عاشق شده بودم رفتم جلو پارو از سيارم دراز تر كردم!! حرف دل رو بهش گفتم .قبول كرد ،قبول كرد كه ......

چرخ روزگار چرخيد و چرخيد تا اينكه اون اتفاقي كه هميشه ازش مي ترسيدم به سرم اومد! يك اشتباه يك.......

واسم عزيز بود و هست ، بخشيدمش و ادامه دادم. ولي خوب بعضي از آدم ها مي خوان ازم بگيرنش بعضي از كسايي كه فكر نمي كردم به جاي اينكه دلداريش بدن بدتر سردرگمش كردن گفتن: نه اون و نه اين!

 من كاره خودم رو كردم حرف دلم رو بهش زدم ، اون مي دونه كه تا حالا كسي برام انقدر عزيز نبوده اون مي دونه خدا هم مي دونه، شنبه صبح به ديوار تكيه داده بودم به خدا مي گفتم : خدايا خودت مي دوني كه اين بندت چقدر برام عزيزه خودت مي دوني كه از خودم بيشتر دوستش دارم خدايا كمكم كن خدايا من ديگه تحمل اين همه اعصاب خورد شدن واين همه كابوس رو ندارم.... خدايا چرا؟؟ انقدر بنده بدي بودم؟ خدايا من اين بنده تورو مي خوام خدايا......

بعد از اين حرف ها با خدا حالم بهتر شد نوشتم و نوشتم ، فكر كردم و فكر كردم ، دست آخر همه چيز رو سپردم دست اوستا كريم خدايا هر چي حقه هر چي تو بگي من قبول دارم.

بعضي از حرف  ها ديگه اينجا قابل گفتن نيست. خيلي چرت و پرت نوشتم خودمم نمي دونم اينا از كجا اومد!

بي خيال. خوب اميدوارم كه هر جا كه هستين و در هر حالي كه هستين روز ولنتاين بهتون خوش بگذره و يادتون باشه كه هميشه حرف دلتون رو به اوني كه دوستش داريد بگيد از هيچ چيز هم واهمه اي نداشته باشين خدا جاي حق نشسته. راستي اون چيزي رو كه بايد روز ولنتاين از طرف مقابل بگيرين يادتون نره!!!!!

حرف آخر :

مي دانم شبي عمره من به پايان مي رسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

پس چرا عاشق نباشم؟؟؟؟

 تا بعد..........................

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٢٤ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin