Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

لا لا لا لايي بخواب پسرم چشمانت را ببند...................

آفتاب مستقيم به چشمان زن مي تابيد ، پسرك از شدت گرسنگي انگشتان خود را مي مكيد ......

زن دستهاي ناتوان خود را بر ديواري كه گچش ريخته بود تكيه داد با آخرين قوايي كه در جان داشت به حركت در آمد ، كهنه كثيف پسرك را عوض كرد و با چشماني اشكبار براي آخرين بار او را بوسيد....... تصميمش را گرفته بود نمي خواست پسرك به سرنوشت او دچار شود ، نبايد فرصت را از دست مي داد بايد به آن زن و شوهر جوان و متمول جواب مثبت مي داد ، چادرش را بر سر انداخت و راه افتاد.......................

تورو خدا مواظبش باشيد ، اگر ..... اگر ............. بغض امانش را بريد ، اگر مي تونستم .... خودم بز..رگش مي كردم ولي ....... . مرد 2ميليون تومان به زن داد و گفت : ديگه فراموش كن كه همچين بچه اي توي زندگيت بوده......با صداي دور شدن ماشين صداي گريه هاي زن قوت مي گرفت نمي دانست بايد خوشحال باشه يا ناراحت، نمي دونست براي اينكه بچه اش توي خوانواده اي متمول بزرگ مي شه خوشحال باشه و يا برزاي اينكه تنها بچه اش رو به خاطر فقر از دست داده ناراحت باشه ............................................

18 سال بعد.................

صداي ضبط ماشين بلنده ((لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام مستم ))

زن با دستهايي كه روزي با اونها فرزندش رو تقديم كرده بود در ماشينش رو باز كرد ، زنگ خانه را به صدا در آورد.

-كيه؟؟؟ چرا جواب نمي دين؟؟؟

از شنيدن صداي پسرش اشك در چشمهايش جمع شد ، ياده صداي گريه هاي بي جان پسرك در نوزادي افتاد ، روزگاري كه زن به علت نبود شوهرش مجبور به كار بود ولي در آمد كافي نداشت......................

- ببخشيد مادر خونه هستن؟؟   اين كلمه رو با بغض خاصي گفت ، مادر ، اون چه بويي از مهر مادري برده بود؟ اين سئوالي بود كه از خودش مي پرسيد.

- بله بفرمايين داخل الان ميان خدمتتون.

در باز شد ولي با ديدن زن دوباره بسته شد........ علي بيا ببين اين خانوم چه كار دارن؟
- سلام شما؟

- منو نمي شناسين؟ 18 سال پيش .................

- مگه قرار نبود ديگه شما رو نبينيم؟ شما 18 سال پيش بچه رو به ما دادين ديگه براي منصرف شدن خيلي ديره خيلي......

- چقدر ؟؟؟ چقدر بدم تا دوباره بچه ام رو بهم بر گردونيد؟

-18 سال دلبستگي 18 سال آرامش 18 سال بابا مامان گفتن رو برگردونيد تا دوباره بچه براي شما بشه !!!!! خيلي دير اومديد خيلي...............   مرد فكري كرد و به سمت زن برگشت.......

-التماس مي كنم ، اون بچه منه حداقل بزاريد هفته اي دوبار ببينمش من توي اين 18 سال شب  و روز كار كردم ، ماشين خريدم خونه خريدم كار دارم .................. من خيلي دنبال شما گشتم تا پيداتون كردم، نذاريد اميد يك مادر ...... (صداي گريه تمام راهرو را پر كرد)

مرد بر سر دو راهي قرار گرفته بود، در را باز كرد و گفت : آرش بيا كمك كن خاله بيان داخل!!!!!

زن از روي زمين بلند شد و پسرك را مقابل خود ديد ، وااااي خداي من اين همون بچه اي كه وقتي 4 ماهش بود مجبور شد ازش دل بكنه ، موهاي خرمايي رنگ پسرك به پدرش رفته بود چشمهاي عسلي رنگ بيني باريك و لب و دهان رو هم از مادر به ارث برده بود شايد اين تنها چيزي بود كه براي پسرش به ارث گذاشته بود. از صداي پسر به خودش آمد :

-خاله ..... خاله جون بياين داخل.

The End

Space-man

83/12/11

سلام دوستان

اميدوارم از اين داستان خوشتون اومده باشه ، خيلي وقت ها براي اينكه از شر فكر ها و مشكلاتم خلاص بشم يا مي رم باشگاه يا مي نويسم. الان كه دارم اين نوشته رو مي نويسم ساعت دقيقا 3 نيمه شب ، موقعي كه شما اين نوشته رو مي خونين اتفاق هاي زيادي توي زندگي من افتاده!!!! تكليف خيلي از مشكل هاي اساسي زندگي من معلوم شده، هميشه وقتي با مهرداد(پسر خالم كه 25 سالشه) صحبت مي كردم مي گفت : ببين سعي كن مجهول هاي زندگيت رو حذف كني .

اين حرفش خيلي برام جالب بود من هم الان يك مجهول بزرگ دارم البته منظورم زماني كه دارم اين نوشته رو مي نويسم ، حتما زماني كه شما اين نوشته رو مي خونيد مجهول من معلوم شده در غير اينصورت اون مجهول پاك شده!!!!!!!!!!

دليل اينكه بعد از نوشته هديه برف آپديت نكردم هم همين بود، چون خيلي چيز ها بايد معلوم بشه خيلي حرف ها بايد زده بشه حضور من كه تا الان هاشا شده بايد علني بشه. همه چيز بستگي به آينده داره همه چيز حتي .............

خوب من به اين نوشته دست نمي زنم ولي مطلب بعدي من حتما اسمش خواهد بود :

نتيجه

خدارو چه ديدي شايد اصلا من زنده نبودم كه حتي اين مطلب رو هم بفرستم و آپديت كنم!!!!

پس يادتون باشه اين مطلب براي :83/12/11

ومن در حال حاضر يك مرد فضايي معلق در فضا هستم!!!!

خوب دوستان من ديگه دارم از خستگي بيهوش مي شم. برم بخوابم.

تا بعد...........................................

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱٤ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin