Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



مرد فضايي

سلام دوستان

اميدوارم كه حالتون خوب باشه. يكي از كساني كه توي اين مدت واقعا به من كمك كرده امير بوده ، شايد بتونم بگم تنها كسي بوده كه حداقل بعد از حرف زدن باهاش آروم مي شدم ، اما .......... ازم خواسته بود كه يه داستان سورئال بنويسم ، اصلا حس اينكه بخوام قوه تخيلم رو به كار بندازم نداشتم از طرفي نمي شد روي داش امير رو زمين انداخت همين جوري داشتم دفتر خاطراتم رو ورق مي زدم پر بود از چرند و پرند هايي كه توي اين روزهاي آخر مونده بوده كنكور نوشته بودم اون شب ها تا صبح بيدار بودم  تا حداقل جبران چندين و چند روز عقب موندگي درس ها رو بكنم. يه شب هايي از همه چيز مي بريدم حتي از خودم.تنها دلخوشيم اين بود كه بنويسم يه شب هايي 4 صفحه مي نوشتم ، يه شب هايي 2 خط بستگي به حال و اوضاعم داشت. حداقل از حرف زدن باهاش بهتربود چون نمي شنيدم داره چه مي كنه چون نا اميد نمي شدم چون.....

لاي برگه ها دفتر يه داستان پيدا كردم كه به اوني كه داش امير مي گفت مي خورد ، منتهي يه بدي داشت واونم اين بود كه فكر كنم براي گروه سني ((الـــــــــــــف)) باشه!! يه بار زده بودم توي خط بچه داري و داشتم براي يكي از بچه ها داستاني تعريف مي كردم و اون شب كل داستان رو روي كاغذ نوشتم.

از سره ناچاري ديگه همون داستان رو اينجا مي نويسم به بزرگي خودتون ببخشيد ديگه.

****************************

((آب دريا))

پدر به آرامي وارد اتاق امير مي شود.

پدر : اِ امير جون بابايي هنوز بيداري؟

امير: آره بابايي خوابم نمي بره. يه سئوال بپرسم؟

پدر: بپرس امير جون.

امير: بابايي چرا آب دريا ها شوره؟ از اول شور بوده؟

پدر به فكر فرو مي رود و بعد از مدتي جواب مي دهد:

- نه امير جون بزار برات تعريف كنم كه چي شد كه آب دريا ها شور شد.

يكي بود يكي نبود

توي اون قديم نديما كه فقط باباي باباي باباي ..... بابام يادشه. دو تا ماهي توي يك رودخونه زندگي مي كردن اسم يكيشون ((طلايي)) بود و اسم اون يكي هم ((نقره اي)) بود.

يك روز نقره اي به طلايي گفت : مياي بريم به دريا؟ شنيدم اونجا خيلي جالبه.

نقره اي و طلايي خيلي همديگر رو دوست داشتن و از كوچيكي با هم بزرگ شده بودن.

نقره اي با ترديد جواب داد : باشه بريم.

طلايي و نقره اي توي رودخانه شنا مي كردن و مي رفتن و مي رفتن ولي كم كم داشت شب مي شد و اونها به دريا نرسيده بودن. نقره اي به طلايي گفت : بيا برگرديم هوا تاريك شده. اما نقره اي كله شق تر از اين حرفها بود.

به اصرار نقره اي شب رو لاي سنگ هاي رودخانه خوابيدن نيمه هاي شب نقره اي از صداي به هم ريختن سنگ ها از خواب بيدار شد ، ماهي گوشتخوار آروم آروم داشت به اونها نزديك مي شد. نقره اي صداي قلب خودش رو مي شنيد ولي نمي دونست بايد چيكار كنه. ماهي گوشتخوار از كنار سنگ رد شد و لي اونها رو نديد.

نقره اي :طلايي ، طلايي بلند شو بايد بريم .

طلايي:اما هنوز كه صبح نشده.

نقره اي :پا شو بريم بدو فقط آروم.

طلايي:باشه.

كم كم داشت صبح مي شد طلايي گفت : نقره اي بيا بر گرديم. اما نقره اي قبول نكرد اون هدف بزرگي داشت كه مي خواست برسه و اون هدف در يا بود.

رفتن و رفتن تا به دريا رسيدن هم طلايي و هم نقره اي خيلي تعجب كرده بودن اونها تا به اون روز نه ماهي هاي به اين بزرگي ديده بودن و نه گيا هاي اون شكلي ، ستاره هاي دريايي ، خرچنگ ها ، ميگو ها ، ماهي هاي رنگارنگ و ..... همه و همه براي اونها تازگي داشتن طلايي و نقره اي توي دريا احساس كوچكي مي كردن چون دريا خيلي عميق و بزرگ بود.

اونها شنا مي كردن و  شنا مي كردن و به هيچ چيز فكر نمي كردن چون همديگر رو داشتن.

 چند روزي گذشت طلايي و نقرهاي توي صخره هاي مرجاني براي خودشون خونه اي درست كرده بودن و ديگه خيال برگشتن نداشتن صداي فرياد ماهي ها اونها رو به خودشون آورد.

-امير جون بابايي دير وقته مي خواي بقيه استان باشه واسه فردا شب؟

با اصرار امير پدر به داستان ادامه مي ده :
آره پسرم همه ماهي ها مي خواستن فرار كنن طلايي و نقره اي هم همين طور اما انگار دير شده بود طلايي توي تور صياد گير كرده بود و از نقره اي هم كاري بر نمي اومد هر چه تلاش كرد تا طلايي رو از توي تور بياره بيرون نتونست. خيلي دنبال قايق رفت اما فايده اي نداشت طلايي ديگه بر نمي گشت.

نقره اي به خونشون بر گشت به جاي خالي طلايي نگاه كرد ، به جايي كه شب ها كنار هم مي خوابيدن.

امير : بابايي مثل تو و مامان؟!!!!

پدر : اِ... آره امير جون! نقره اي وقتي جاي خالي طلايي رو ديد شروع به گريه كرد ياده اين افتاده بود كه به طلايي قول داده بود هميشه پيشش بمونه ياده گذشته هاشون افتاده بود ياده اون روزي كه وقتي ديد طلايي داره با ماهي آبي بازي مي كنه چقدر ناراحت بود اما وقتي طلايي اومده بود پيشش از هميشه خوشحال تر بود.

گريه كرد و گريه كرد چندين و چند روز انتظار مي كشيد و گريه مي كرد ، به دنبال همه قايق ها راه مي افتاد و گريه كنون از خداي خودش مي خواست كه طلايي رو بهش برگردونه اما ديگه دعاهاش ، ديگه گريه هاش فايده اي نداشت. ماهي نقره اي انقدر توي درياها گريه كرد تا اينكه آب دريا ها از شوري اشك اون شور شد.

امير جون بابايي يادت باشه هميشه مواظب كسي كه دوستش داري باشي، امير جون بابايي هميشه يادت باشه قدر آدم ها رو بدوني فكر نكن كه هميشه وقت هست اينو بدون كه گاهي اوقات خيلي زود دير مي شه.

از خدا خواهش كن كه هميشه عزيزانت رو برات نگه داره ازش بخوا كه توي زندگيت اتفاقي نيفته كه هميشه افسوس بخوري. از خدا بخوا كه هميشه كمكت كنه و توي لحظه هاي سخت زندگيت بهت صبر بده تا بتوني سختي ها رو تحمل كني.

امير : بابايي ماهي نقره اي چي شد؟
پدر : هيچي پسرم انقدر گشت و گشت انقدر گريه كرد گريه كرد تا آخر يك جايي توي اعماق دريا گم شد و هيچ كس ازش خبر دار نشد شايد هنوز هم داره گريه مي كنه. حالا ديگه بخواب باشه؟
امير : باشه بابايي شب به خير.

پدر:شب به خير پسرم

مرد به آرامي وارد رختخواب شد ، به همسرش نگاه كرد و با احساس خوشبختي از اينكه عزيزترين كسش رو در آغوش گرفته به خواب رفت.

22/3/84

**********************************

حرف آخر:

1- تموم شد ، من اومدم فضا پيش خودم و خودم و خداي خودم و ...............

2- سلام، خداحافظ يعني : تو كجايي عشق بي عاشق من.

۳-امشب از اون شباس که دلم گرفته اما ديگه هيچ جايی برای خالی کردن اين دل وامونده ندارم.

۴- مادر ....... مادر ............ نمی دونم چی بگم فقط روزت مبارک

تا بعد.....................................

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط hamid نظرات () |


Design By : Night Skin