خيلی دوست دارم

قاچاقی از تیمارستان تا اینجا رو دویدم فقط واسه تو....زیر بارون... چقدر دلم برات تنگ شده بود...می بینی؟ چشمامون خیسه...می بینی؟ من و تو گم شدیم...

خسته شدم از اینکه همه حالم رو بپرسن...خسته شدم از اینکه دردم رو به کسی نگم...خیلی ها فکر می کنن از سر کمبود محبت دارم می نویسم! گوووووووووووووووووووووور باباشون!‌تو اینو موافقی دیگه؟! خسته شدم از بس که دلم هوای بودن یکی رو داشته...یکی باشه! یکی که خیلی وقت ها آرومم کنه....خیلی ها خواستن بیان ولی من نخواستم....می ترسم! از همه! حتی از خودم!....کاش می شد زودتر تموم می شد...

اینروزا دلم می خواد یکی باشه...یکی که من براش رل مجنون رو بازی کنم و اونم لیلی من باشه! البته فقط رلش رو!

خیلی دوست دارم!

اوه!‌اوه!‌اینی که داره میاد اینجا حسین نگهبانه تیمارستانه!‌باید زودتر برم...

خداحافظ!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف آخر:

مسخرس! می بینی؟ این حقیقت است که از دل برود هر انکه از دیده برود...

/ 5 نظر / 21 بازدید
آقای ديوانه

می بينی؟ من و تو تنهائيم! خيلی تنها...

امیر از تبريز

دنبال اين شعر از گوگل ميگشتم تا كه بوديم نبوديم كسي كشت مارا غم بي هم نفسي تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه بدانيم چو هست نه در آن وقت كه اقبال شكست رسيدم وبلاگت ....موفق باشی

هديه

سلام امروز فقط دنبال آرامش بودم که اين متنهای زيبا رو پيدا کردم. مرسی

notbeintheworld

خسته شدم از اینکه دردم رو به کسی نگم...خیلی ها شاید فک کنن از سر کمبود محبت این همه به محبت میکنم...نمیدونن! نمیدونن عاشق محبت کردنم!!! بدونه اینکه انقد . انتظاری داشته باشم!!!! نمیدونن! نمیدونن محبت کردن دلیل و اندازه نمیخواد!! نمیدونن! نمیدونن محبت کردن بدون «منظور» هم وجود داره...ظرفیته اینو ندارن که بغهمن میشه دوستیه یه دخترو پسر...مثل دوستیه دوتا دختر یا دوتا پسر باشه! آره...موافقم! هموون... می ترسم! از همه! حتی از خودم!...کاش می شد...زودتر تموم می شد ... ببين! نميدونم چطوری بگم!...ولش کن٬بيخيال. فقط ميتونم بگم...بی اغراق...واقعن ميفهمم چی ميگی! خيلی از احساسا و افکارم مثله توه!! راستی...منم تيريم حرف آخرت...فقط در بعضی جاها درسته٬ نه هميشه.