زندگی زيباست اگر.................

سلام

اين مطلبا برام جالب بود گفتم برايه شما هم بنويسم:

وقتی که ديگر نبود،من به بودنش نيازمند شدم. وقتی که ديگر رفت،من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که ديگر نمی توانست مرادوست بدارد،من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد،من شروع کردم...و وقتی او تمام شد،من آغاز شدم...وچه سخت است تنها متولد شدن،مثل تنها زندگی کردن است...مثل تنها مردن!هميشه وقتی اين چند خط اون دفتر سفيد رو می خونم،دلم سخت می گيره،از خودم...فقط و فقط از خودم،که چرا من بوی خوش بارون رو گم کردم،مسير سبز عاشقی ها يادم رفت،چشمه زلال مهربونی رو سپردم به دستای لطيف سايه درختا و خودم رو گم کردم ميون ترديدهای سياه...به خاطر اون نگاه خيس و شفاف بود يا اين دل لرزون سردرگم؟!...نمی دونم،نمی دونم،فقط می دونم که الان يه سايه سبز دنبالمه،يه سايه از خاطره هايی که منو با خودشون می برن بالا،به سقف آبی آسمون، تا ميام يه کم با سبزيشون آروم بگيرم،منو با بارون مسافر زمين می کنن،من موندم ميون زمين و آسمون،از سايه که نمی تونم فرار کنم...
فقط اين جمله مدام تو دلم فرياد می زنه،وقتی که ديگر نبود،من به بودنش نيازمند شدم...دلم می خواد اين بار که سايه مياد سراغمو می خواد منو به آسمون ببره،يه جوری اون بالا بمونم،توی بی کران آبی آسمون،همدم خاطره های سبزش بشم،از اون بالا دوباره پيداش کنم،شايد يه روزی با بارون همسفر بشم و ببارم به گلای عاشق خونش،با جوونه های عشقش سبز شم و بشم يه غنچه ساکت و آروم،اينجوری می تونم ببينمش،تا روزی که يه دست سياه،شايد يه ترديد دوباره،منو از ريشه ام،از باغچه عشقش بچينه...
بازم منتظر سايه می مونم،باهاش يه دنيا حرف دارم...يه دنيا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

زندگی را دوست دارم،نه در قفس

 

عشق را دوست دارم،نه در هوس

 

تو را دوست دارم تا آخرين نفس

 

آری آخرين نفس...

http://www.sunsit.persianblog.ir

/ 3 نظر / 6 بازدید
pouya

سلام عزيزم.مرسی که بهم سر زدی خوش باشی.بای بای