عاشورا

-جوزف چیه؟ چرا حرف نمی زنی؟چرا چند روزه توی خودتی؟ مشکلی پیش اومده؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

-نه ! هیچی نشده. نمی دونم چرا چند روزه به هم ریخته ام.

-دیشب دیدم داشتی توی تراس گریه می کردی مطمئنی مشکلی پیش نیومده؟مادرت خوبه؟

-آره عزیزم!

توی دلش غوغایی بود،چشمهاش داغ داغ بود دوست داشت فقط اشک بریزه. چند سالی میشد که اومده بود آلمان. همه چیز خوب بود دوری از ایران اذیتش می کرد اما کنارش کاترین رو داشت،همسرش که خیلی مهربون بود.

طرف های ظهر بود توی گوشش ندایی میومد : الله اکبر.... اشهد ان محمد رسول الله.... حسین! حسین!

رفت توی حال و هوای محرم وقتی ایران بود شب های ماه محرم رو می رفت تکیه. یاد پیرهن مشکی، دسته های عذاداری، صدای طبل، بوی اسفند ،دیگ های غذا و..... افتاد.هنوز صدای آقا رحیم مسئول هیات توی گوشش بود که می گفت : آقا یوسف بی زحمت این اسفند رو بگیر جلوی دسته. بغضش ترکید.

راستی امروز چه روزیه؟ تقویمی رو که هر سال براش از ایران می فرستادن برداشت و ورق زد :

10 محرم ((عاشورا))

بر اساس یک داستان کاملا واقعی!

**********************************

حرف آخر:

1-     یادش به خیر بچه که بودم به زور بابام رو مجبور می کردم ببرتم خونه خالم اونجا با مهرداد پسر خالم می رفتیم توی هیات و توی پختن غذا کمک می کردیم. وظیفه خطیری داشتم! ذغال های روی دیگه رو من درست می کردم! اما انگار همون هم لیاقت می خواست! مهرداد که رفت کانادا منم که.........

2-     یاران چه غریبانه رفتند از این خانه..... با صدای بارونی هارمونی عجیبی دارن!

3-     من کنارتم! فلانی! با توام! لحظه لحظه کنارتم.نمی دونم چرا اسیر سکوت میشم...نمی دونم چرا در مقابل غم هات با اینکه توی دلم آشوبی به پا شده فقط می تونم سکوت کنم.

4-     از دربند تا میدون تجریش زیره بارون پیاده اومدم طبقه 6 پاساژ قائم وارد آتلیه اش شدم....چند وقتی میشد درست و حسابی عمه ام رو ندیده بودم. نمی دونم چرا باهاش رفتم خونشون. نمی دونم چرا نشستم باهاش حرف زدم : ناهید فرشاد چطوره؟ هنوز مثل قبل؟.... می خواد تظاهر کنه دیگه واسش مهم نیست که شوهرش داره هر روز بیشتر توی اعتیادش غرق میشه ولی چشمهاش میگه نه! ناراحته! لعنت به اعتیاد!

5-     روژ مشکی، عینک مشکی و .... تیپ مشکی مد شده! آره اینا عاشقن! عاشق ابا عبد الله الحسین!love

6-درون سینه ام دردیست خون بار که همچون گریه می گیرد گلویم  غمی آشفته دردی گریه الود نمی دانم چه می خواهم بگویم..........

تا بعد...................................

 

/ 25 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهــــــــرا

نمی دونم چرا امسال حتی به اندازه پارسال هم بوی محرم نمياد ... نميدونم شايدم اينجا اينطوريه... شايد من کم لطف شدم... نميدونم

گل بهار

چرا دوباره نميری تو هيئت؟مگه الان نميشه...؟داستانت جالب بود...خيلی...معلوم ميشه دل پاکی داشته که اتفاقی به موقع غصه دار شده بوده...اون عکس هم اعصابم رو خورد کرد...همه چی به مسخره گرفته شده.حيف

امير

آره حميد ... لياقت می خواد ... هيئت رفتن!؟ ... سینه زدن!؟ ... مشکی پوشیدن!؟ ... نه ... از غم دیگری غمگين بودن ... لياقت می خواد ......... دعا يادت نره

** علیرضا **

ای بنده من آن وقت که تو به نماز ایستاده ای آنچنان به سخنان تو گوش می دهم که انگار همین یک بنده را دارم. ولی تو چنان از من غافلی که گویی هزاران خدا داری؟ / با سلام بسیار زیبا بود منم به روزم و خوشحال میشم سری هم به من بزنین / بای

** علیرضا **

و کاملا با گفته ی مهناز عزيزم موافقم / محرم فقط برا ايرانی ها نيست / من صفای محرم رو با هيچ چيز ديگه عوض نميکنم .

ye adam barfi

سلام ......محرم !!!!!!!!!!!!! نمیدونم چی بگم .........به ما هم سر بزن تا بعد يا حق

جيليز !

سلام ... يادش بخير ...هميشه بهترين محرم هام توی بچگيم بوده ... اون موقعه که واقعا زنجير ميزدم ... الان می فهمم که چه پست شدم ...

مهزاد

سلام حميد جان ...عزاداريهات قبول! باور کن توی همين شهر هنوز هم ميشه يه گوشه دنج پيدا کرد و رفت يه دل سير برای حسين گريه کرد فقط بايد بو بکشی پيداش کنی.

ورود ممنوع،ممنوع!

سلام..سلامی پر از دوستی..با تشکر از سایت باحالت..یک سری به ما بزن که بد جوری آپدیت کردم..موفق باشی..یادت نره بیای