روزی از روزهای خدا ورژن ۲

امروز هم روزی از روزهای خدا بود<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

صبح ساعت 6 با نیمچه سر درد دیشب از خواب بلند شدم.

دو رکعت نماز صبح می خوانم واجب قربت الا الله....

ساعت 7 صدای جیر جیر نه! قر قر مودم موقع وصل شدن به اینترنت. شکلک یا هو مسنجر موقع لود شدن... کلی آفلاین.... یاد دیشب و حرف های مصطفی حالم رو عوض می کنه! آرامش یعنی پرو پرانولول 10 ساخت داروسازی حکیم! آرامش یعنی یه لیوان چایی پر رنگ.

حسین هم زده به سرش! بعد از چند تا اس ام اس می فهمم حالش خوبه.

چند جایی سر می زنم و بعد هم دیسکانکت!

دیشب هم شبی از شب های خدا بود

دیشب ساعت 11 به فکرم زد از خونه بزنم بیرون و برم خفش کنم! نه! لیاقت همون رو هم نداره. آره تورو می گما مصطفی! می دونی چیه؟ تقصیر خودمه که ارزش خودم رو آوردم پائین. تقصیر خودمه که فکر کردم آدمی و وقتم رو برات گذاشتم. تقصیر خودمه که اون دفعه ای سا عت 7 صبح روز جمعه اومدم ببینم چته. تقصیر خودمه که باهات راحت بودم و گذاشتم مهمونم کنی. تقصیر خودمه که اون دفعه گذاشتم.....(راز دشمن رو هم بايد نگه داشت راست می گی!) تقصیر خودمه که خودم رو انداختم وسط قضیه تو و دنیا و کمکت کردم. آره تقصیر خودمه که تورو به عنوان دوست قبول کردم! حرف دیشبت تا ابد یادم می مونه: متاسفم... یا حق هر وقت قبض موبایلت اومد بگو کمکت کنم.... احمقی! انقدر احمقی که دیشب نفهمیدی داری چی میگی، من می خواستم کمکت کنم اما این حرفت یعنی من به خاطر پول.... لعنت به تو!

امروز هم روزی از روزهای خدا بود

صدای زنگ موبایل....

-سلام رئیس خوشگلا! چطوری؟....

ساعت11 صحبت با دوست عزیزی که این روزا فقط سکوت می کنه ولی بازم دوستمه و خیلی عزیز چون می فهمه! چون درک  می کنه! چون دهنش چفت و بست داره و می دونه چه حرفی به من نمی خوره!

امروز هم روزی از روزهای خدا بود

-          سلام رئیس!

-          من از دست تو چیکار کنم؟چرا.....

من که می دونم کسی نفهمید ولی به خاطر روی گلش حذفش کردم! گرچه راضی نبودم و دیگه هم چیزی نمی نویسم ازش! چون ضد حال + فحش خواهر مادر!= حذف یه قسمت از نوشته

اینجور موقع ها کلافه میشم! خاطره های مرده بوی تعفنش هزار تا فکر جور و ناجور رو توی ذهنم پخش می کنه. اعصابم به هم می ریزه.بی خیال! ولش کن! با بد دلی به هیچ جا نمیشه رسید! به جز نا کجا آباد! به دل پاکش اعتماد دارم!

امروز هم روزی از روزهای خدا بود

کد با نو فضایی در خدمت شماست! 4 پیمونه برنج... پاکش کن...بشورش... بریزش توی پلو پز... 5 پیمونه آب.... یه پیمونه نمک... روغن هم به مقدار کافی! و دست آخر 45 صبر و بعد پلوی خوش بوو خوش طعم در خدمت شماست!

ناهار امروز : کباب نایب با دو سیخ گوجه یه نوشابه خانواده. دست آخر ظرف های ناهار پدر و مادر و خودم!مادر : بشورش! فضایی: اطاعت امر!

شلپ شلپ آب و تلق تولوق ظرف ها و صدای اصفهانی که داره با صدای بلند توی آشپز خونه پخش میشه: دست از طلب ندارم تا کام من بر آید.. بنمـــــــــــــــــــــــای رخ که خلقی واله شوند و حیران....

امروز هم روزی از روز های خدا بود

ساعت 2 بیمارستان آتیه بخش پست آی سی یو تخت.... یه کمی بهتره.... می شناستم... می گم : به سلــــــــــــــــام! چطوری رئیش خوشگلا؟ دادی این پرستارای خوشگل ریشاتو با تیغ زدن؟ حاجی! مگه نمی گفتی گناه داره؟ نمی ذاشتی با ماشین هم هم از ته ریشات رو برات بزنم. چشم مامان بزرگ رو دور دیدی دادی شیش تیغت کردن؟ بابا دست ما رو هم بگیر! خوبی بابا جون؟

اشک از چشم هاش سرازیر میشه، دلم هری میریزه پائین! اشک نریز مرد... دلم طاقت دیدن اشک هات رو نداره...پیشونیش رو بوس می کنم...

-بابا بزرگ دستم رو فشار بده ببینم!نه! بیا گوشمو فشار بده!

گوشم رو می چپونم توی دستش با نهایت قدرتش فشار میده گوشمو! آی! بابا جون آروم!

در گوشش می گم : بابا جون می دونم سخته! ولی تحمل کن انشا الله زود خوب میشی.

دستم رو فشار میده....

همیشه فکر می کردم سخت ترین نوع مرگ سوختن و خفه شدن و بریده شدن خرخره باشه! اما نه! این مرگ تدریجی سخت تره! خدایا زود راحتمون کن! آمین! یا رب العالمین!

امروز هم روزی از روز های خدا بود

از بیمارستان در اومدم.... پمپ بنزین... خونه....

فکرم مشغوله.... اعصابم به هم ریختس... باری روی دوشمه! بار حرف بی ربط! حرفی که دلمو شکوند!

امروز باید برم....

ساعت 3:30 خیابون ایران زمین کانون قدس : محمد جون برو من ساعت 5:40 میام دنبالت.

ساعت 4:30 صدای زنگ تلفن و صدای مادر از اونور گوشی : سلام... ما می ریم دنبال محمد...

-          باشه مامان پس من می رم تا یه جایی بر می گردم.

-          کجا؟ پیش....

-          نه! بعدا بهت می گم.

تصمیم رو  می گیرم، همین امروز باید تموم بشه. ده هزار تومان از توی کشوی میزم بر میدارم ، شد سی هزار تومان تا آخر ماه! بی خیال! خدا بزرگه! زیر بار منت نامرد و نارفیق نمی رم!

یا علی از تو مدد! صدای استارت ماشین .... پول رو داخل پاکت می زارم.... روش می نویسم :

اینم دنگ من! دیگه حرفی از پول نیست....

مصطفی ده هزار تومان بسته دیگه؟ یه ساندویچ کباب ترکی با نوشابه و سیب زمینی.... یه پیتزا با نوشابه و سیب زمینی.... صبحونه اون روز جمعه... آهان! اون دفعه نذاشتی پول بنزین رو هم حساب کنم. آره! ده تومان یا همچین چیزایی! بقیش هم باشه صدقه بده!

همت... مدرس.... هفت تیر.... کوچه گلزار... دینگ،دینگ! در باز میشه.... یه جورایی جا می خورم باباشه! نمی دونم چرا باباش انقدر انرژی مثبت داشت، حالم یه جورایی عوض شد، یه ادم فـــــــــــــــــــــــــــــــــوق العاده دوست داشتنی. خیلی ازش خوشم اومد. بعد از کلی سلام علیک پاکت رو بهش میدم. با نهایت ادب می پرسه : بگم از طرف کی؟ میگم : اقا مصطفی خودشون می دونن. ممنون از لطفتون. باهاش دست میدم و خداحافظی می کنم. دستاش گرمه نمی دونم چرا انقدر بهم انرژی داد.

هی مصطفی! قیافت خیلی شبیه پدرته اما فقط قیافت!

توی اتوبان مدرس با صدای کریس دی برگ رانندگی می کنم، داره space man رو می خونه.

احساس راحتی می کنم، هم انرژی که از باباش گرفتم هم اینکه دیگه پیش خودم راحتم که بهش مدیون نیستم. خدایا!....

و امروز هم روزی از روزهای خدا بود!

ببخشید که طولانی شد و احیانا خسته کننده.

***********************************

حرف آخر:

1-     سایه دوست عزیز ، تولد دختر گلت رو بهت تبریک می گم.

2-     نسیم بابت اون شب ازن خیلی ممنونم واقعا لطف کردی.

3-     داش امیر! خیلی می خوامت! امروز یه جورایی بیشتر خوشحال شدم که باهات دوستم.(خوشت نیاد! دروغ گفتم!)

4-     فاجعه سامرا بعد از کاریکاتور پیامبر و .... واقعا آدم رو منقلب می کنه. اون گنبد های سوخته و.... آه! نفرین! نفرین به این نا مردمان!

5-     انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

6-     بی تو هرگز! با تو عمری! شد دو ماه! این قافله عمر جب می گذرد!

7-     کوروش! جـــــــــــــــــــــــــــون مادرت! درست نظر بده!این شماره هفت رو فقط برای تو نشتم که عشقت هفت گانه نوشتنه!

تا بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد....

 

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Emotions in Paradise ...Tina

مرسی حميد جان . خوندم نوشتت خسته کننده نيستند قشنگ می نويسی . اما نميدونم چی بگم .دختر دوستت و هم تولدشو تبريک ميگم .

پرستوی مهاجر

نه تو يه چيزی بهم مديونی اونم حرف پدرمه که گفت عجب دوستی داری تو رو توی ده هزار تومان خلاصه کرد دادش حميد ساعت ۹:۳۰ چهار راه نياش اشک توی چشم من و بسته روميدم به يه گل فروش با اون ژول شايد خوشبخت بشه اگر ازش من توی ده هزار خلاصه ميشه بگذار بشه راز دشمنتم نگه داره يا حق

امير

و امشب شبی از شبهای خدا. با کمی چاشنی .........

پیچک شوق

سلام داداشی . سرت سرفراز و قلمت پايدار .يا حق

nasimi az fazaa

حميد باز با کی دعوات شده ؟؟؟ آخه چرا هر هفته .... جواب اين چرا رو ميدونی ؟؟؟ هميشه سبز و شاد باشی ... يه کمی از حساسيت هات هم می تونی کم کنی ... سعی کن.. هرگز هم راجع به دوستات انقدر زود قضاوت نکن حتی اگه بد ترين حرف و ازش شنيده باشی ... نيا پست راجع بهش بنويس تا کمی سبک شی ... دوست ارزشش بالاتر از اين حرفاست .. صبر کن تا آروم شی .. بعد فکر کن چرا فلان حرف و گفته .. بعد ببين تو چه شرايطی بوده بعد .... تا بعد از همه اين بعد ها بازم به اين نتيجه رسيدی که مقصر بوده ... چيزی ازش نگو .. فرصت بده تا ببينی حالا اون چی می خواد بگه .......دوست دارم هميشه خوشحال باشی.. همين.

رضا

سلام مطالبت عالیه به من سر بزن بای

پرستوی مهاجر

صدای پای بارون رو سنگ فرش خيابون صدای چيک چيک اب تو کوچه تو ناو دون اين اهنگ حبيب عجب چيزيه