قهرمان

heroo

شب بود تويه خيابون ميرفتم واسه خودم يه پا پوچ گرا شده بودم به اين فكر ميكردم واسه چي دارم زندگي ميكنم به خاطره چي براي كي و هزاران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

رسيدم به پاركه ملت نزديكه نيمه شب بود همين جور ميچرخيدم نزديكه درياچه رسيدم يه دفعه ياد خاطرات دوران كودكي افتادم جمعه شبها تويه پارك با بابا و مامان بازي ميكردم

قايق سواري و.......... خيلي زود گذشت حيف

دوربينمو تويه جيبم گذاشتم و رفتم لاي درختا همه جور آدمي بود دختراي ايدزي دختراي فراري و دختر هاي اجارهاي!! يكيشون خيلي كوچيك بود تقريبا 16 ساله بود رفتم جلو سلام دادم انگار منتظره مشتري بود پيرزني اومد جلو گفت تا ساعت 4 صبح ده هزار تومان من هاج و واج مونده بودم آخه من كه اين كاره نبودم ديدم معتاد زياد هست ميريزن ميزننم و بعدشم تلكم مي كنن از ترسم گفتم باشه!!

دختره اومد بردمش سمت چپ در ياچه دختره گفت من آماده ام!

بهش گفتم كه اين كاره نيستم و فقط خواستم از خونه بزنم بيرون كه اينجوري شدم و به پستش خوردم ناراحت شد پاشد كه بره دستشو گرفتم و نزاشتم اول مقاومت كرد ولي بعد نشست . گفت حالا من چي كار كنم ؟

گفتم: شكر خدا؟

گفت:اگر من با پول بر نگردم اون منو مي كشه!

گفتم:كي؟

گفت: اون پيرزنه.

تازه دوزاريم افتاد كه اين بدبخت ها براي اون عجوزه كار مي كنن.

گفتم:خوب بيا اين هم پول ولي به شرطي كه بگي واسه چي و چه جوري اومدي اينجا.

اولش نمي گفت ولي بعد گفت كه اسمش نگينه به قيافه معصومش ميخورد كه داره راست ميگه خونشون تويه اصفهان بوده باباش معتاد بوده و هر روز هم بدتر ميشده براي اينكه خرج عملش رو در بياره مي خواسته نگينو به يك حاجي بازاري پولدار بده نگين هم فرار كرده بودو با كاميون اومده بود تهران وآخره سر هم از سره سادگي و بيچارگي سر از اين پارك در اورده بود.

مونده بودم كه چي كارش كنم از يه طرف مي خواستم كمكش كنم و از طرفي  هم راهه حلي به نظرم نميرسيد واز طرفي هم نميدونم چرا ولي ترسيده بودم.

پا شدم كه برم ولي وقتي برگشتم و چشمام تو چشم هاي دختره افتاد دلم طاقت نيورد دستشو گرفتم و راه افتاديم گفت كجا؟

گفتم خودم هم هنوز نمي دونم بالاخره يك جا ميريم ديگه.راه افتاديم به سمت دره پارك كه يك دفعه مامور ريختن تو پارك تا حالا تويه عمرم به اون سريعي ندويده بودم حدود صد متر به سمت ترون هاي پارك دويديم و لاي ترون ها قايم شديم خوشبختانه پيدامون نكردن وبعد از يك ساعت راه افتاديم .

مامان يكي از دوستام خيلي دلش به حاله آدمايي مثل نگين مي سوخت از طرفي هم وضعه ماليشون هم بد نبود. با خودم گفتم هر جوري شده تا صبح يك جا تويه خونمون قايمش ميكنم بعدش هم ميبرمش خونه دوستم.

نزديكاي ساعت 5 بود كه رسيديم به خونه ما به هزار بدبختي از طفه پاركينگه خونه رسوندمش به بالكن اطا قم بعد خودم رفتم و خيره سرم با هزار احتياط درو باز كردم هم صحنه وحشتناكي بود هم خنده دار بابام با يك چوب نشست بود رويه مبل روبروي در و تا من اومدم تو گفت:كره خره حمال مگه تو ننه بابا نداري كه تا حالا بيرون از خونه موندي؟

بعد دويد دنبالم اونم با چوب!!! من هم خندم گرفته بود هم ترسيده بودم بازم دويدم خلاصه از جايي كه تويه مسخره بازي استادم انقدر بابام رو دور ماشين چرخوندم و مسخره بازي در اوردم كه بابام خندش گرفت از جايي كه بابا سبكه و من هم جثه ام از اون خيلي بزرگتره دويدم و چوبو از دستش گرفتم و مثل يك بچه بغلش كردم وكلي خنديديم !!

بعدش هم ازش معذرت خواهي كردم و با هم تويه خونه خوشبختانه مامانم خواب بود اگر كه بيدار بود اونم كلي غر ميزد و دعوام ميكرد.

رفتم تويه اطاق و درو بستم تازه ياده نگين افتادم دره بالكن رو باز كردم و ديدم خوابش برده مثل يك بچه معصوم بيدارش كردم و بهش آب دادم و فرستادمش كه زيره تخت بخوابه وخودم هم خوابم برد بعد از اين كه بلند شدم از خونه اومدم بيرون و نگينو بردم خونه دوستم و به مامانه دوستم معرفيش كردم اون هم قول داد كه هر كاري از دستش بر بياد برايه نگين انجام بده.تونستش از طريقه دوستش سرپرستي نگين رو بگيره واونو مثل دختره خودش بزرگ

كنه وهمين كارو هم كرد.

من همبعد از اون آدم شدم و درسمو خوندم و وارد دانشگاه شدم نگين هم همين طور كمكم منو نگين به هم علاقه مند شديم و من تز اون خواستگاري كردم اون هم قبول كرد و قرار شد كه تويه تابستون با هم عروسي كنيم.

عروسي تويه يك باغه بزرگ بود من اومدم تو و بعد نگين اومد داخل اطاق عقد يكهو مامانم صدام كرد...........................

حميد پاشو ديگه چقدر ميخوابي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

By a not real story!!!!!!

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
فروغ

خدائیش کم کم داشت باورم می شدا... جالب بود.