بابايی۲

 آقاي فضايي، شما بابايي 2 هستيد! مرد حسابي من ماماني هم نيستم چه برسه به بابايي!بابايي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پله هاي رو يكي يكي و بعضا دو تا دوتا رفتم بالا تا چي؟ آفرين رسيدم به بابايي 2 ، اتاقي با هشت تا تخت و كمد هاي زوار در رفته و پنجره اي رو به دريا! منتهي اين درياي ما همون باغ خشك و مخوفي بود كه هر از چند گاهي چند تا از جوون هاي يزدي ميومدن توش و اونجا قليوني چاق مي كردن و مشروبي مي خوردن و شايد هم بچه اي رو ..................

اون روز فقط خوابگاه رو به چشم خريدار ديدم ، كه البته به دلم ننشست! ولي خوب هر كي درس نخونه جوابش همينه ديگه! خودم كردم كه لعنت بر خودم شد!

بعد از چند روز وسايل و بار و بنديل و دار و دستكم رو جمع كردم و رفتم يزد، صبح ساعت 5:30 رسيدم به خوابگاه و وسايلم رو گذاشتم وسط اتاق و يك ساعتي چرتيدم و بعد هم راهي زايشگاه شدم!

وقتي برگشتم داوود رو ديدم ، بچه طبس بود ، آخر بچه با معرفت!

عليرضا هم كه بچه شيراز بود ،توي اتاق من مسئول كشف استعداد ها بودم! عليرضا اولين ترك شيراز بود!

دم دماي ظهر دُكي  هم اومد! تا در باز شد و ديديمش گفتيم طرف 23 رو داره اما آخر ش ديديم نه بابا! طرف مثل خودمونه 19 ساله از اكباتان ، اسمش حميد بود اما چون خيلي آروم و سر به زير رفتار مي كرد محمد بهش گفت((دُكي!!!))

اينم عكس دكي با همون بالشت  سبز رنگش كه نمي دونيم به ياد كي بغل مي كرد!دكي

بعد از چند روز تخت بالايي من هم صاحب پيدا كرد!  اندازه يه وانت اساس آورده بود، شبها از دستش آسايش نداشتم! بس كه وول مي خورد اعصابم رو به هم ريخته بود. صبحها هم كه اين قيافه رو تحمل مي كردم! سينا بچه بدي نبود ولي به خوبي من كه نمي شد!سينا

اين گربه رو يه روز الكي الكي آورديم توي خوابگاه  والكي الكي هم گذاشتيم روي تخت يه دونه از بچه هاي وسواسي!محمد و پيشي!

چند روزي گذشت كارمون اين بود كه بريم دانشگاه و بيايم و بعد هم بگيريم بخوابيم ماه رمضون يزد هم خيلي خوب همرو از حال مي برد ، مي رفتيم و ميومديم و مي خوابيديم و مي خورديم.

دم دكي گرم مي رفت سحري و افطار رو مي گرفت و ظرف ها رو مي شست! ولي اون روزاي آخر كه كاراي انتقاليش جور شده بود خيلي بي وفا شده بود! آدم فروشي شده بود كه دومي نداشت!

دفعه اولي كه اومدم تهران اولين كاري كه كردم اين بود كه ضبط درب و داغون اتاقم رو بزارم توي ساك تا ببرم يزد.

وقتي بر گشتم ديدم محسن و دكي و محمد رفتن اسمشون رو باشگاه پرورش اموات نوشتن( همون پرورش اندام ديگه!)

آدم فروشا منويه جورايي دور زده بودن البته بعدش دنده عقب گرفتن و منو سوار كردنا!

اتاق ما از همه نظر تجهيز بود وسايل لهو و لعب جور بود! ضبط ،اسكيپر( همون اسپيكر هاي قديم) و گاهي اوقات يه دست ورق براي سرگرمي!

يه شب يه آقاي تپل مپلي اومد توي اتاق ، با لهجه اهوازي شروع كرد به خوندن ليست افراد اتاق :

محسن...محمد.... فضايي! قبلا نبودي اينجا؟ چرا بودم اگر نبودم كه اسمم توي ليست نبود، سعادت نبود زيارتت كنم!

آهان! باشه! بچه كجايي؟

بچه تهران البته با اجازه بزرگترا!

همـــــــــونه! چند وقت كه اينجا باشي درست مي شي! همه بچه تهرانيا همين جورن!

شما خودت بچه كجايي؟

من بچه تهرانم! پل گيشا! ولي در كل اصلا با بچه تهران حال نمي كنم!

اونجا اولين ترك اهواز هم كشف شد! مرتيكه با اون لهجه اهوازيش بلد نبود دروغ هم بگه!

آره مي گن دل به دل راه داره ها!

اون ضبط ماله توئه؟

آره ماله منه مي بيني كه اصفهاني هم گذاشتم مجازه مجازه گوش كن مي گه : مرو اي دوست  مرو اي دوست مرو از دست من اي يار.........

جمعش كن! خيلي بزرگه!

يعني چي؟؟؟ باباجون اين يه كاست داره و يه راديو منم مجاز مي زارم ، الكي گير نده امشب حال و حوصله نداريم بابا!

من گفتم حالا اگر بعدا مشكلي پيش اومد گله اي نداشته باشي!

باشه ولي خوشگله! پيرزن رو از تاكسي خالي نترسون باشه؟ حالا هم با يه خداحافظي مارو خوشحال تر مي كني! خدا حافظ!

و بدين ترتيب در رو روي مسئول خوابگاه بستم! خودشم دانشجو بود، اما از اون بچه پر رو ها بود كه دوست داشت گير بده. بچه ها گفته بودن آدم خريه اما من باورم نمي شد آدم خر بشه! خلاصش وقتي ديدم خره ديگه درو بستم!

شب بعد هم توي  شوتبال ترتيب پاي منو داد، البته من هم از خجالتش در اومدم و همينا باعث شد كه  با كل بابايي در بيفته!

همون شب اومد و بدون در زدن اومد داخل اتاق ما كه همون بابايي 2 باشه، اسممون بد در رفته بود با اينكه روي جا به جا كردن اتاق ها خيلي حساس بودن مصطفي كه بچه مشهد بود رو آورديم توي اتاقمون و گندش اونجا در اومد كه مصطفي دو جا اسمش رو نوشته بود!.

داخل اتاق شد و گفت : مگه نگفتم تون ضبط رو جمع كنيد؟

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَـستني آلاسكا! خوبي آقاي موذني؟ در دستشويي اونور سراس ! تازه دستشويي هم يه سر و صدايي ار خودشون در ميارن ميرن داخل!

خوشمزه شدي فضايي!

تازه كجاشو ديدي! خوشمزه تر هم ميشه!!!!

خوشمزگي نكن اون ضبط رو بده.

شرمنده اخلاق غير ورزشي، خودم امروز از امور خوابگاه ها پرسيدم گفتن مشكلي نداره، ضبط سي دي دار و از اينجور چيزا ممنوع نه اين ضبط فكستني من! تازه من مثل اين سالار نيستم كه ديسك منش رو گرفتي و اونم هيچي بهت نگفتا! نزار اول ترمي كلاهمون توي هم بره.

اومد كه ضبط رو برداره كه اين حاج محسن قاطي كرد!

ببين بچه پر رو بيا برو شر نكن!

محسن موذني رو هل داد عقب و همين براي يه دعواي يه كمي تا قسمتي شر بر انگيز كافي بود.

بعد از اينكه محسن و موذني رو جدا كرديم ، موذني از اتاق رفت بيرون و بعد از 5 دقيقه با 5 تا برادر بسيجي كه توي خوابگاه مستقر بودن اومدن بالا و ديگه تا تهش رو بخونين ديگه!

كل كل و دعوا و بزن بزن و از خجالت هم در اومدن و الي الاخر ، آخر سر هم مسئول حراسگ اومد و كارتهاي هر هفت نفرمون رو جمع كرد!

خدا رو شكر كه كار انتقاليم جور شد و اومدم قزوين و گرنه معلوم نبود چي مي شد! روز آخري كه يزد بودم با موذني دعوام شد و جاي تك تكتون خالي حسابي از خجالت هم در اومديم آخه مگه مي شه فوتبال رو بدون سر و صدا نگاه كرد؟

نه خدايي نميشه ديگه! مخصوصا هم اگر استقلال باشه. توي نمازخونه در حال نگاه كردن فوتبال بوديم كه اومد و گير داد و تا چراغ رو خاموش كرد صداي شيشكي به گوش رسيد! نمي دونم كي بود ! محمد مي گفت  تو بودي! البته من چيزي يادم نمياد كه چنين كاري كرده باشم!

موذني اومد و شروع به داد و بيداد كرد و تلويزيون رو از برق كشيد و ............

اينجاهاش براي زيره 18 سال نميشه تعريف كرد، شما ها هم كه حساس! منم كه بي احساس كليه منم سنگ ساز و خلاصه از اين جور حرفا!

خلاصش اين بود يه نيمچه از كارايي كه توي بابايي 2 انجا داديم ، يادش به خير ولي به قول محمد جيــــــــــــــــــــــــزه!گُره داره!

اينم از داستان خوابگاه!

خلاصش كه فضايي انتقالي گرفت و اومد قزوين الان تقريبا يك ماه ميشه كه اومدم دانشگاه قزوين، قضاياي اون هم خيلي طولانيه.

اون چند روزي كه يزد بودم يه جورايي هم خوش گذشت و هم بد! هرچي كه بود يه دوست خوب پيدا كردم كه به بدي هاي يزد مي ارزيد.

اينم عكس محسن روز آخری كه داشتيم ميرفتيم ناراحت بود!محسن

 

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Emotions in Paradise...Tina

oh god ...sorry حميد منظورم بود ...از بس عجله داشتم کسی دوم نشه ها تند تند تایپ کردم ...اخه نه که جايزه ميدی به نفرات اول و دوم براي همين ...(چشمک)

apemeh

سلم.. منم خوابگاه بودم. هميشه هم در حال کتک کاری خيلی حال ميده.از قول منم هر چی بسيجی عوضی بزن که از جاشون پا نشن،کاش منم مثل تو هنوز تو خوابگاه و تو اصفهان بودم ..من که خيلی حال کردم و خوش گذشت اميدوارم به تو هم بگذره......بای

پسری با کفشهای کتانی!

به به!.............چطوری حميد جون؟! (:..........خوبی؟!................چه حال و حولی ميکردين اونجاها!.................ولی يه چيزهايی کم داشت که الان اينجور که بوش مياد تو قزوين به وفور يافت ميشه!! (چشمک)...........................به هر حال! ايشالا که هر جا که هستی حسابی بهت خوش بگذره و حالشو ببری!...............ممنون که تو جشن منم شرکت کردی!....................خوشحال باشی و خوش تیپ!..................فعلا بابای...

مهزاد

سلام ميبينم که از خر شيطون استفا دادی و حالش پيدا شد که از خوابگاه بگی....حرفهات منو ميبره به سالهای دور چون می دونی که ...پير شديم رفت....حالا هی بگو يزد بده ...بده؟ اينهمه دوست خوب بهت هديه داد؟....موفق باشی

مهزاد

استفا یعنی:استعفا...جدی نگیرید

mana

mer30 azizam..harfe delamo zadi val daste to ta bar rooye ghalbe man ast sard shodani nist..i

Nima

سلام. من تازه وبلاگ زدم. می خوای با من تبادل لينک کنی؟

abji

سلام . هدت خيلی به دلم نشست . خوشحال می شم سر بزنی . يا علی