رفت

رفت...بردنش حموم، بعد از 16 روز...از صبح بی تاب بود، سرم رو می کشید، ماسک اکسیژن رو برمی داشت...زبون که نداشت! سکته لالش کرده بود!وقتی دستش رو گرفتم تا سرم رو در نیاره توی چشمم نگاه کرد! تنم لرزید! با چشماش حرف میزد! گفتم: بابا جون! چرا سرم رو می کشی؟؟؟ مگه نمی خوای خوب بشی؟؟؟؟ با سر اشاره کرد: نه! ....خیلی قوی بود! با 85 سال سن به زور دستش رو نگه داشتم....می خواست پا بشه و از تخت بیاد پائین....باباجون! چرا داری میای لبه تخت؟ می خوای چیکار کنی؟ ....بازم نگام کرد! بازم کل تنم لرزید! چشماش کدر شده بود ولی هنوز جذبه خاصی داشت....گفتم: می خوای بری خونه؟.... با سر اشاره کرد(با تاکید): آره....صبح موقع رفتن پیشونیش رو بوسیدم گفتم: بابا جون! از دستم ناراحت نشیا! آرزومه خوب بشی....چونم رو گرفت ریشم رو نوازش کرد.... سره نماز مغرب گفتم: خدایا! توی کارت نباید دخالت کرد! ولی خدایا! ببرش! داره زجر می کشه!.....بغل تختش نشستم....نمی ذاشت برم! دستم رو محکم گرفته بود، بازم با چشم هاش حرف می زد می گفت : منو از اینجا ببر....دستم رو به زور آزاد کردم....بعدالظهر شد...بعد از حموم تنفسش بد شد....اومدن بالای سرش....نوار قلبی....آزمایش خون....دکتر قلب... دکتر مغز و اعصاب....دستش توی دستم بود... بابا جون! اینجام!.....ساعت 11:45 بردنش ICU ....نذاشتن برم داخل.... شوک! کلی پرستار بالای سرش!... شوک!..... بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!....رفت!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دکتر: تسلیت می گم!

..............................................................

خیلی سخته رفتن یه نفر رو ببینی....خیلی سخته ساعت 1 زنگ بزنی به مادرت و بگی: رفت.....

6 تا بچه نداشت! درخت های باغش هم بچه هاش بودن! این چند وقت گل های گل خونش هم پژمرده شدن....

چند ساعت دیگه یه سناریو تکرار میشه...آمبولانس... بهشت زهرا....صدای لا اله الا الله.....بوی کافور غسال خونه.....

*********************************

رهگذر! دیدی؟! دیدی بهت گفتم آسمون ابری بالاخره باریدن می گیره؟ اینم بارون!

تا بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

/ 35 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابک

درود... می دونی که از تسليت گفتن و انشا الله غم آخرتون باشه و اينا بدم مياد... منم همچين چيزی رو پارسال آخر بهمن کشیدم... ولی خب ماساژ و شوک کار خودشو کرد... شاید خیلی بدجنس و بی رحمشده باشم ولی زندگی همینه هممون هم خوب می دونیم... من که بارون رو نديدم... نمی دونم دوباره می بينم يا نه... شاد و پيروز باشي

´Òòº°¤.¸.·´ Binam`·.¸.¤°ºóÓ `

ياده مادربزرگ و پدر بزرگم افتادم. خيلی سخته. مادربزرگه منم سکته مغزی کرده بود. دو سال رو تخت بود و ماها بهش می رسيديم. بيچاره پدربزرگمم از اين وضع انقدر غصه خورد که زودتر سکته قلبی کردو ... زودتر از مادربزرگم رفت. به اونم شوک دادن ولی فايده نداشت. خلاصه اينکه از يه ديقه ديگمون بی خبريم... غم آخرت باشه. من بهت تسليت ميگم.

hosein

تسليت ميگم. ايشالا خدا بهت صبر بده

Heaven Searcher

چيزی ندارم بگم جز اينکه آرزوی غفران الهی کنم واسشون و آرزوی صبر واس بازمانده ها !!! تسليت !

asal

nemidoanm chi begam , pas sokot mikonam. rasti mikham ozve web loget sham ta har vaght up mikoni befahamam. ok? mer30

sama

تسليت ميگم . همه ما يه روز رفتنی هستيم . دير يا زود. اگه دوست داشتی به کلبه خاکستری هميشه چشم به راهت يه سری بزن

niloofar

تسليت می گم.از غمتون چيزی نمی دونم اما فکر کنم خيلی سخت باشه.

آخرین مرد فضایی

سره شبی زد به سرم! يه دفعه ای انگاری بدجوری دلم هواش رو کرد. خسته و کوفته با چراغی خاموش گوش دادم و خوندم: مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای يار.... از همين الان غصه جای خاليش موقع سال تحويل توی دلم نشست! موقع خوندن يا مقلب القلوب....وااااااااای! موهای تنم سيخ شدن! چه کنم با غم تو؟ چه کنم با دل تنها که نشد باور من؟