هوس

((هوس))<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ظهر بود ، از اون ظهر هاي تابستون كه دلت مي خواد فقط دراز بكشي. مزاحم داشتم مزاحمي به نام عرشيا!

صداي گريه همه جارو پر كرده بود، عاشق بچه ها بودم رفتم توي بالكن ببينم صداي عرشيا كوچولو از كجا مياد ، ديدم بله مادر گراميشون آوردتش توي حياط و داره مي گردونتش تا ساكتش كنه اما عرشيا كوچولو ساكت نمي شد.

بچه دوست داشتني بود من هم كه عاشق بچه ها (البته اگر از نوع جيغ جيغوش نباشه!) وسوسه شدم برم ساكتش كنم چون ميونش با من خوب بود اما بي خيال شدم اومدم داخل خونه اما صداي عرشيا كوچولوقطع شدني نبود رفتم توي بالكن و گفتم : مژگان خانوم مي خواين بيام عرشيا رو يك كم بگردونم؟

اونم از خدا خواسته گفت : آره دستت درد نكنه فضايي بيا.

لباسم رو عوض كردم و رفتم خونه همسايه بغلي ، عرشيا كوچولو رو بغل كردم و باهاش بازي كردم بعد از تقريبا يك ربع خوابش برد. گفتم : مژگان خانوم عرشيا خوابش برد چيكار كنم؟

گفت: بيا بزارش توي تختش ، پله ها رو آروم آروم رفتم بالا كه بيدار نشه. رفتم داخل خونه و بردمش داخل اتاق و گذاشتمش توي تختش ، لرزش دستي رو روي بازوم احساس كردم!!! خيلي جا خوردم مژگان خانوم بود ، مي لرزيد گفت : مي دوني چيه فضايي جون؟!!

ترسيده بودم تاحالا كسي رو اينجوري نديده بودم صداش مي لرزيد ، فرم چشماش  تغيير كرده بود ، بازوم رو فشار مي داد . مي شد داغي و شهوت رو توي چشمهام حس كرد داغي هوس موج مي زد.

با ترس و لرز جواب دادم : بفرمايين مژگان خانوم.

گفت : ازت خوشم مياد!!!

گفتم : ممنون ، لطف داريد.

از اتاق اومدم بيرون و بعد هم از خونه. وقتي داشتم در خونه رو مي بستم به اين فكر مي كردم كه بهروز فقط براي 10 روز رفته خارج و الان هم روز دومه ، اگر بيشتر خارج مي موند چي مي شد؟!!!!!

*************************************************

حرف آخر :

خدايا همه چيز رو سپرده بودم دست خودت من كه راضي نبودم يعني شك داشتم ، اما گفتي + پس كمكم كن تا پشيمون نشم.

تا بعد........................................

 

/ 21 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عبور

حمید جان آپ قبلیت بالا نمیومد ................. وگرنه من چند بار اومدم ..................... فعلا بای .............. بر قرار باشی !!!!!!!!

mahzad

حرف اول و اخر رو خودت زدی !

zahra

ای ووووول... بد وضعی شده

خسته

حال دل با تو گفتنم هوس است

nasimi az fazaa

من عاشق پسر بچه هام اما اصلا دختر بچه ها رو دوست ندارم ... مژگان خانوم هم بايد براش متاسف بود.. اما از مردهايی هم که زناشون هنوز تو فرودگاهن و دوست دخترشون و ميارن هم بنويس حتما

مصطفی (پرستوی مهاجر)

سلام من تو رو ميکشم به من بگو حاجی تازهه تو خجالت نمی کشی اصلا نبايد اينو می نوشتی تا بعد يا حق

Emotions in Paradise...*Tina

مرسی حميد جان خبرم کردی ...ميشه با اجازه يه سوال بپرسم ...دعوا نکنی ها ...خيلی دلم ميخواد بدونم حقيقت بود يا داستان ...چون خيلی قشنگ مينويسی ...من که هميشه دلم ميخواد ۲ يا ۳ بار بخونمشون نوشتهاتو ...:

|--( رهگذر )---|

زير پايم مشق عشقی خط خطی کردم وليکن تا سحر از عشق آن رنگ قلم مردم (م.ه)

parisa

حميد جان سلام...متن قبليت رو الان خوندم ..نمی دونم بايد بگم متاسفم يا نه .!!!ولی اميدوارم به شرايط جديد زود عادت کنی...در ضمن از حضورت ممنون . خوشحالم می کنی...شاد باشی و منتظرتم...

بابک

درود... من چند دفعه اومدم کامنت بدم نشد... نمی دونم گذاشتم يانه...ولی بدون همين که به فکرته... همين که می دونه اشتباه کرده... همين که با هم حرف زدين همين که رسما تموم شده و خيلی همين که های ديگه خيليه... چيزهايی که خيلی ها مثل من ندارن... شاد و پيروز باشی