موسسه دهش پور

من بودم و سيد و علي و پيمان و ......... تجريش آقا؟ آره بيا بالا........ ساعت 9:30 ميدون تجريش.... بچه ها بايد بريم سمت بيمارستان شهدا..... پله هاي بيمارستان شهدا رو رفتيم بالا بيمارستاني كه خيلي اومده بودم اما حتي يه دفعه هم به تابلويي كه كنارش زده بودن دقت نكرده بودم نوشته بود : (( بنياد دهش پور))<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

كنار ساختمان اصلي بيمارستان بود ولي هيچ وقت..........

وارد ساختمان شديم، سالن پر بود از بوي مرگ! چند نفري سرشون رو برگردوندن به سمت در و مارو نگاه كردن. به سمت دفتر مدير راه افتاديم. طبقه اول.... طبقه دوم.... وارد يه راهرو طولاني شديم. روي ديوار پر بود از اسامي كساني كه به موسسه كمك كرده بودن. به سمت آخر راهرو پيش رفتيم يه جلوي در منتظر شديم ، خانومي آمد و مارو به داخل اتاق برد. اتاق جالبي بود روي ديوار پر بود از كاتالوگ ها و نوشته ها و عكس هاي گوناگون. از فرصت استفاده كردم و از روي برد يه عكس گرفتم. روي برد آدرس يه وبلاگ بود:
WwW.BehnamCharity.Persianblog.Com

منتظر مونديم تا خانوم دهش پور اومد ، بهش مي خورد 5 دهه اي از عمرش گذشته باشه ، اومد نشست و شروع به صحبت كرد اول از ما پرسيد و بعد به خواسته ما قضيه تاسيس اين بنياد رو تعريف كرد :خانم دهش پور

بهنام 17 ساله بود كه ما فهميديم سرطان داره. براي درمان برديمش به خارج از كشور. پدرش هميشه مي گفت : ما كه داريم اونا كه ندارن چه مي كنن؟؟؟ بعد از اينكه بهنام رو آورديم ايران  بهنام با دوستاش و شروع به انجام كارهاي خيريه كرد قبل از اين قضيه هم بهنام آدم خيري بود ، ا اين قضيه رو بعد از مرگش فهميديم. حال بهنام بدتر و بدتر مي شد ولي خودش هيچ شكايتي نداشت هميشه لبخندي روي لبش بود هميشه با همه خوب بود ، توي اون روزاي آخر مي گفت : مامان من شكايتي ندارم من ميرم يه جاي بهتر....... صداي سنگين نفس هاي دوستان رو مي شنيدم..... بهنام تا روزاي آخر به كارهاي خيريه مشغول بود. روز آخر توي اطاقش يه نمايش براي دوستاش داشت و بعد............. قطره هاي اشك از صورت چين و چروك خوردش به زمين مي ريختند بعد از 10 سال و چندين و چند بار تعريف كردن براي افرادي مثل ما هنوز از گفتن خيلي چيز ها منقلب مي شد مي گفت: بهنام به من مي گفت : مامان درد نداشتن خيلي بدتر از درد سرطان!!!......... وقتي صحبت از روزهاي آخر عمر 21 ساله پسرش مي كرد مي شد برق غرور رو توي چشماش ديد.... وقتي صحبت از اين ميكرد كه تاحالا از دولت هيچ كمكي دريافت نكردن به خودش مي باليد........ از اين گفت كه خوانواده هاي مريض ها رو بدون هيچ محدوديتي تحت پوشش قرار ميدن به اونا غذا ميدن و توي خونهاي نگهداري مي كنن ، هزينه تحصيل فرزندانشون رو ميدن ، اونا رو بيمه  مي كنن ، هر روز بهشون غذاهاي مقوي ميدن و ..... همه و همه فقط با كمك مردم و جيب هاي خودشون! مي گفت : سفارت ژاپن 80 ميليون تومان به بنياد كمك كرده! ..... مردي از انگليس اومده بود مي خواست با دوربينش از اونجا فيلم بگيره و ببره انگليس تا شايد اونها هم بتونن كمكي به بنياد بكنن....English man!

بعد از اينكه با چاي از ما پذيرايي كرد به قسمت هاي مختلف بنياد سر زديم..... اتاق كودكان.... پر بود از اسباب بازي  و كتاب، براي بچه هاي سرطاني كتاب مي خوندند و آرزوهاشون رو بر آورده مي كردند ... پسري در حال بازي با پلي اسپيشن بود ... پسر ديگه اي داشت با اسباب بازي ها بازي مي كرد با بالاي قفسه هاي كتاب كه نگاه كردم عكس بچه هايي رو ديدم كه اونجا درمان مي شدن.... شايد آخرين عكس هاشون و شايد هم ......... BaByS

از اتاق اومديم بيرون اتاق جواب هاي آزمايشات رو نشونمون داد..... از پله ها به سمت طبقه هاي پائيني حركت كرديم.... اينجا ماهر روز با مقدار زياد ميوه و آب ميوه و چيز هاي مقوي به كساني كه اينجا هستن و مريض ها مي ديم.... وارد بخش شديم... با شور و شوق زياد اتاق شيمي درماني و دستگاه ها رو بهمون نشون داد با افتخار مي گفت : از اين دستگاه فقط دو تا توي تهران هست كه يكيش رو ما يك ميليارد تومان فقط با كمك هاي مردم خريديم.....

 از خوب بودن مردم گفت... دستگاهي رو نشون داد كه يك ماهه خراب و هنوز منتظر هستن تا بيان واسه تعميرش..... اينجا جاييه كه به مريض ها سرم و دارو هاي شيمي درماني رو وصل مي كنيم..... ما اولين مركزي هستيم كه اين قالب ها رو ساختيم ، اين قالب ها باعث مي شن اشعه فقط به قسمت مورد نظربرسه و جاهاي ديگه بدن كه لازم نيست از اشعه دور مي مونه...... كساني كه اينجا به ما كمك كردن ما پلاكي براشون درست مي كنيم و به يكي از وسايل مي زنيم تا مريضي كه اينجا خوابيدهب دون هنوز ادم هاي خير توي مملكتمون زياد هست تا اون افراد خير بدونن نامشون جاودانه شده و يكي توي بدترين شرايطش اونو دعا مي كنه..... pelak

اين قالب ها رو هر كدوم5 ميليون خريديم! ببينيد اين تجهيزات در عين ساده بودن خيلي گرونن فقط و فقط به خاطر اينكه خارجي هستن!.....

اين تخت ها رو براي رفاه حال مريض ها از بيمارستاني توي سوئيس خريداري كرديم اين تخت ها يه كنترل داره كه خود مريض تختش رو جوري كه دوست داره تنظيم مي كنه ، قيمت هر كدوم از اين تخت ها 1.5 تومان!!!....... مريض ها هر چقدر كه دوست داشته باشن مي تونن آبميوه و چيز هاي مقوي بخورن چون بدنشون خيلي ضعيف ميشه......  ما هر چند وقت يه بار بازاچه اي يا فعاليتي براي تامين هزينه هاي اين مركز برگزار مي كنيم و مردم هم انسافا خيلي كمك مي كنن خيلي ها تابلو مي كشن و ميارن توي بازارچه مي فروشن و در آمدش رو به مركز مي دن.... سه شنبه بعد تاتر پنجره ها توي تاتر شهر با كارگرداني فرهاد آييش اجرا ميشه و تمام در آمدش به مركز داده ميشه..... بعد از بازديد از جاهاي ديگه راهي دفتر شديم و اونجا چند تا كاتالوگ از كارهايي كه مركز مي كرد گرفتيم ، كارهاي جالبي مي كردن مثلا  براي مجلس هاي ختم تابلو هاي گل مي بردن  و هزينه اي براي مركز مي گرفتن و .........

وقتي توي راهرو داشتم به ليست اسم ها نگاه مي كردم با خودم عهد كردم هر كاري از دستم بر مي آد انجام بدم تا اسم من هم روزي بره جزو يكي از اين چند صد نفر. وقتي مي خواستم از پله ها پائين برم چشمم به اين منظره افتاد :

اره اون هم نياز به آفتاب داره ، همون طور كه اون چندين و چند بيماري كه اونجا هستن نياز به آفتاب محبت دارن. وقتي از در ساختمون خارج شدم ديگه اين منظره واسم قشنگ نبود:


دوستان بيايد از همين امروز فرصت زندگي رو به بچه ها و كساني كه دردي به اسم سرطان دارن و يا نه! همه كساني كه نياز به كمك ما دارن بديم. اين چيزايي كه من نوشتم اصلا به دلم نچسبيد! مي دونيد چرا؟ چون بايد بريد ببينيد تا بفهميد چه چيز هايي رو بايد ببينيد و نمي بينيد! لازم نيست پولدار باشيم تا بتونيم كمك كنيم ، مي تونيم بريم و براي اون بچه ها كتاب بخونيم مي تونيم توي كارها به كساني كه خودشون رو وقف اونجا كردن كمك كنيم مي تونيم ........ خواستن توانستن است!

روحش شاد! آره بهنام دهش پور رو مي گم كه توي 21 سالگي رفت ولي يه حركتي رو پايه ريزي كرد، كسي كه سال 74 رفت  تا من نوعي توي 84 به فكر اين بيفتم كه قطره اي باشم از اين دريا!

بهتون پيشنهاد مي كنم يه روز 2 ساعت وقت بزارين و برين ميدون تجريش و داخل بيمارستان شهدا سري به بنياد بزنين و چيز هايي رو كه مي تونين بهشون كمك كنين اونجا ليستي هست كه مي تونين هر چيزي كه دلتون خواست بهشون كمك كنين مطمئن باشدي راه دوري نميره.........

تو نيكي مي كن و در دجله انداز  كه ايزد در بيابانت دهد باز

شماره حساب موسسه:

7440 بانـــــــــــك ملي شعبه تجريش

/ 14 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Emotions in Paradise ...*Tina

حميد جان مرسی ...خيلی خوب بود اينجا که نوشته بودی لازم نيست پولدار باشی تا بتونيم کمک کنيم و ......................باهات خيلی موافقم ...راههای ديگر هم هست برای کمک کردن به ديگران ...اهنگ وبلاگتم که خوشگل شده مثل قبلا ...:

adam barfi

سلام دوست فضایی من ....من الان نمی تونم جوابتو بدم!بعد میخونم!!!مرسی اومدی!تا بعد...یا حق!!!....

هجر گل

سلام به دوست خوبم مطلب بسیار خوبی رو نوشتی مطمئن باش همین اندازه که وقت گذاشتی واین بنیاد رو به دوستات وامثال من معرفی کردی خودش سهیم شدن در یک امر پسندیده است .باید بگم خیلی خوب توصیف کرده بودی امیدوارم ما هم بتونیم قدمی هر چند کوچک برداریم.

mahzad

سلام اگه هر کدوم از ما می دونستيم که شايد بعدها فرزندمون بشه يه بهنام ديگه بيشتر بهشون فکر می کرديم ....حميد کارت عالی بوده و قصدت مقدسه ...دعا کن منم بتون به ديگران خيری برسونم

زهــــــــرا

سلام حميد جان... چه آپديت قشنگی... دلم ميخواست منم اونجا بودم و همه چيز رو ميديدم. خيلی وقت بود دلم ميخواست کمک کنم ولی نميدونستم به کی و کجا؟ مرسی از راهنماييت... راستی حق با تو است خيلی بی معرفت شدم ولی نميدونم... دست خودم نيست. اصلا ديگه حوصله هيچ کاری ندارم تازه جالبيش اينه که هيچ مشکل خاصی هم ندارم فقط رو موده خوبی نيستم. به هر حال بازم ببخشيد که انقدر بی معرفت شدم.

::. قاصـــــــــــــدک .::

سلام حميد جان ... آپديت خوبی بود ... ميدونی بعضي وقت ها آدم به خيلی چيزهای دور و برش توجه نميکنه که مبادا زندگی آروم خودش بهم بخوره اما خيلی خوبه که هر چند هرزگاهی آدما خودشون رو جای اون مريض ها بزارن و ببينن که اون ها چه جوری روزها و شباشون رو ميگذرونن ....

انجمن وبلاگ نويسان ايران

سلام لطفا از وبلاگ زيربازديد كنيد و نشاني آن را به دوستان ديگر خود نيز بدهيد . خوشحال خواهيم شد شما هم به "انجمن وبلاگ نويسان ايران" بپيونديد. براي عضويت بايد در خواست خود را به نشاني الكترونيكي موقت انجمن ارسال فرماييد . نشاني وبلاگ انجمن http://iranian-aw.persianblog.ir ... نشاني پست الكترونيكي موقت انجمن iranian_aw@yahoo.com ... « روابط عمومي انجمن »

بابا عظیمی

سلام حميد جان من از وبلاگ فرياد خاموش که ادرس موسسه خيره دهش پور را نوشته بود رفتم تو وبلاگ خيره دهش پور و از اونجا راه يافتم به وبلاگ شما چون لينک شما را هم فرياد خاموش(خانم گل) گذاشته بود ..خلاصه فکر کنم صد درصد من با پدر اين مرحوم دوست بودم در سالهای گذشته خوشحال خواهم شد اگر شماهم با ای دی من در ياهو در تماس باشيد چون چند تا سوال اگه ممکنه من ازشما بکنم....سلامت و شاد باشيد...اينم ادرس ای دی من در ياهو مسنجرazimi_m2002

تین تین

من هم یکبار رفتم اونجا.واقعآ کار بزرگ و قشنگی انجام میدن.انشالله که ما هم بتونيم قطره کوچکی باشيم